1. Skip to Main Menu
  2. Skip to Content
  3. Skip to Footer
سایت "بنیاد نشر آثار و اندیشه های شهید آیت الله دکتر بهشتی" تنها منبع رسمی اخبار و آثار شهید بهشتی است
جزئیات انفجار هفتم تیر؛ مصاحبه با علیرضا نادعلی از اعضای حزب جمهوری اسلامی

شنود اشباح

س: یک کلیتی از جو آن زمان داخل حزب جمهوری و ایام قبل از انفجار و روحیات محمد رضا کلاهی بفرمایید که وارد مباحث جزیی تر هم بشویم.

نادعلی: آن موقع یعنی سالهای اول پیروزی انقلاب، حزب یک جایی بود که ورود افراد مختلف به آن آزاد بود. یعنی همه کسانی که دوست داشتند که ارتباطی داشته باشند و خدمتی بکنند. شهید بهشتی بود آقای خامنه ای بود شهید باهنر بود آقای هاشمی و خب جوانهایی مثل من دوست داشتیم برای خدمت با اسلام با این عزیزا ن همراه باشیم. حزب هم واقعا دربش به روی همه باز بود. خود من هم رفتم توی مسجدی فرمی پر کردم و عضو شدم. البته شهید مالکی بود که مرا تشویق به این کار کرد.

س: کدام شهید مالکی؟

نادعلی: شهید جواد مالکی که با برادرش حبیب ا… مالکی که فرماندار ایرانشهر بود در همان انفجار شهید شدند. جواد از مبارزین قبل از انقلاب بود. می خواهم عرض بکنم که حضور کلاهی خیلی حالا سخت هم نبود. چون حزب خیلی گزینشی عمل نمی کرد. خیلی ها با استعدادی که از خودشان نشان می دادند وارد می شدند و رشد هم می کردند. جلسات سخنرانی بود. پرسش و پاسخ بود. کلاسهای آموزشی بود. شهید جواد مالکی که مسئول تشکیل حزب بود، یک سری تقسیم کار می کرد. بنده و آقای دکتر واعظ مهدوی و شهید جواد سرافراز و شهید ترابی و شهید محمد خوش زبان و آقای مهندس هراتی و دیگرانی که اسمشان یادم نیست، کارهای اجرایی می کردیم. ازجمله اون موقع حزب یک خبرنامه هایی منتشر می کرد که باید مطالبش منتشر می شد تایپ و تکثیرمی شد. بین مجموعه ما این کلاهی خبیث هم اون موقع یک موتور هوندای 125 داشت و سریع ورجه وورجه می کرد. از این طرف به آن طرف، توی پیگیریها. که اون وقت ما ماشاا… بهش می گفتیم که دمش گرم چقدر پر کار و با انرژیه … یعنی دائما تو چشم بود. بعنوان یک عنصر خدمتکار و پرکار.

س: چند ساله بود؟

نادعلی: دانشجوی سال دوم برق بود. دانشگاه امیرکبیر، که اونموقع من یادمه دانشگاه ها بخاطر انقلاب فرهنگی تعطیل بود. حالا دقیق نمی دونم ولی بین 22 یا 23ساله بود. ولی فعال بود. یعنی اگر حادثه اتفاق نمی افتاد با نوع کاری که می کرد، خیلی زود به نظر من می رفت توی شورای اجرایی حزب و حتی مقام های بالاتر پیدا می کرد.

س: اینکه یک عده مطرح می کنند به شهید بهشتی نزدیک بود چطور؟

نادعلی: با شهید بهشتی نه، خیلی نمی شد گفت، چون به اون معنی هر کسی با شید بهشتی سلام علیک می کرد. ایشان یک اخلاقی داشت که با همه خیلی گرم می گرفت. یادم هست یک بچه کوچک هم که سلام می کرد ایشان طوری برخورد می کرد که انگار پسر خودشه، ایشان با همه بچه های حزب خوب گرم می گرفت و حال و احوال می کرد.

س: شما چقدر از نزدیک کلاهی رو می شناختید؟

نادعلی: من با ا ودر حزب آشنا شده بودم. قبلش را نه. ولی در حزب روحبه بچه ها با هم صمیمی بود. دائما هم با همین برادرهایی که اسم آوردم یا خیلی های دیگری که شهید شدندیا مجروح، یا الان مشغول خدمت هشتند برخورد داشتیم. یعنی جو صمیمی بود. کلاهی البته در بین ما ها خیل یدنبال این بود که کار های جدی مسئولین حزب، مثلا همین جلسات و جزوه ها و خبرنامه ها را حضور داشته باشدو توی چشم بیاید. ولی در مجموع جو شوخی و خنده بازارمان هم به راه بود.البته من به دلیل قد کوتاهم توی جلسات نمی نشستم . اگر کسی سوالی داشت م نبین این مدعوین نشسته، راه می رفتم. برگه سوالات را می گرفتم و به سخنران و مسئول جلسه می دادم. دکتر بهشتی هم به همین شکل مطلب یا یادداشتی را که می خواستند به کسی بدهند به من می دادند. به شهید مالکی گفته بودند که نادعلی همین پیگیری های جلسات را انجام بدهد. چون نظم جلسه را بهم نمی زند.فکر کنم سه جلسه مانده به انفجار ، آقای بهشتی داشت صحبت می کرد. من کتری چایی دستم بود که داشتم برای افراد حاضر چایی می ریختم. گرماگرم صحبت آقای بهشتی، آقای زواره ای که مسئول ثبت اسناد بود، ایشان کتری را گرفتند که چایی بریزد ، من هم خیال کردم کتری را گرفته او ه مخیال کرد که کتری هنوز دست هم هست. یک دفعه از دست هردوتایمان که به امید آن یکی کتری را رها کردیم، کتری ول شد و به زمین خورد و شترق خورد زمین و سروصدا شد و جلسه بهم ریخت. بعد از جلسه شهید مالکی به من گفت که آقای بهشتی گفته آنهایی که نظم جلسه را بهم ریختند، سه جلسه حق شرکت ندارند، حالا گویا شوخی هم گفته بودند ولی مالکی جدی به من گفت. به خاطر همین من هم سه جلسه جدی گرفتم و تنبیهی نرفتم.جلسه انفجار سومین جلسه ای بود که من حضور نداشتم. درجلسه سوم با اینکه آقای مالکی زنگ زد که حتما فردا باش در جلسه و کار هم انصافا داشت. بنی صدر اینها برکنار و فراری شده بودند و اوج اون تنشها بود. ما هر هفته تحلیل درون گروهی چاپ می کردیم که یادم هست بیشتر آن تحلیل ها را هم مهندس موسوی می نوشت. فکر کنم تحلیلی بود به قلم ایشان فکر می کنم با نام «بنی صدر عامل دو بحران» ما هم این را در تیراژ دوهزار نسخه چاپ کردیم که به اعضای حزب برسانیم. قرار بود این تحلیل را در این جلسه هم توزیع کنیم. من خودم آن رو نسخه اصلی تحلیل را بردم برای تکثیر پیش شهید ابراهیمیان. خدا رحمتش کند، در درگیری با منافقین شهید شد. او هم سریع کپی گرفت.آن وقت پشت مجلس، بغل انجمن معلمان، ما این کار های اجرایی را انجام می دادیم. تند و تند جزوه را مرتب می کردیمو منگنه می زدیم و من در یک کارتن خالی کاغذ سفید، کاغذ ها را گذاشتم. کلاهی گفت من تحلیل های جلسه را می برم. گفتم نه من خودم می برم. اصرار کرد که نخیر امروز خودم می برم. کارتن را برداشت و رفت. البته من بعدا به این نتیجه رسیدم که چون این کار ما روتین بود، احتمالا یکی از بمبها را قبلا توی یک کارتنی مثل این کارتن جاسازی کردند او هم چند تا از این تحلیل ها را رو گذاشت و به راحتی داخل جلسه برد.شاید هم بمب حاضر بود و آن را داخل همان کارتن روی میز جلسه گذاشت. بعدا شنیدم در میز منشی جلسه گذاشته بود که آن جلسه انفجار، شهید رحمان استکی بود، نماینده کردکوی- بقایای جنازه ایشان دوروز بعد پیدا شد. حدود سی چهل متر آن طرف تر.بچه ها می گفتن که کلاهی چند جلسه قبل در مورد ستونها و پایه های محل حزب سوال کرده بود. بمب طوری عمل کرد که سقف یکسره آمد پایین. سقف هم بتونی بود.عده زیادی هم بر اثر خفگی زیر آوار شهید شدند. خیلی سخت بود آن شب. نیروی های آتش نشانی و امداد سریع شکافتند و هوا رساندند. ولی خیلی ها شهید شدند. بچه ها می گفتند بمبها یک نور زرد عجیبی داشت و اینها را پرت کرده بود. مثلا شهید ترابی بر اثر اینکه پرت شده بود و سرش محکم به دیوار خورده بود سرش شکافته شده بود یا آقای مهدی فاضلی بود که درست در مقابل درب خروجی بود که انفاجار می شود و او پرت می شود بیرون. به نظر من کلاهی کار شاقی نکرد. نامردی کرد، هنر نبود. ظاهرا دومین بمب در کیفش بود. یعنی بمب اول که روی میز جلوی سخنران بود و کیفش در عقب سالن. باز الان که جمع بندی می کنم می بینم اگر من توی آن جلسه بودم، حالا روی عادت کارم توی جلسه حتما می پرسیدم کیف برای کیه و اگر می فهمیدم برای کلاهیه رو حساب نو بودن کیف و اینکه شوخی با هم داشتیم یک لگدی به کیف می زدم یا بازش می کردم و او چون پیش بینی این کار را می کرد هی می خواست اون روز من را رد کنه که البته موفق هم شد.من که قصد رفتن توی جلسه را نداشتم. خسته هم بودم. ساعت 5/7 شب بود که این آقای طالبی که مداح است یه موتور هوندا 125 از این استارتی ها داشت و می رفت بیرون. کلاهی مرا بلند کرد و گفت خسته شدی این را تا جایی برسان خدا خیرت بدهد پیاده نره! به خانه که رسیدم هنوز لباسم را در نیاوره بودم که صدای انفجار را شنیدم. بدوبدو برگشتم حزب، زمانی که رسیدم نیروی های امدادی تازه داشتند می رسیدند که سریع رفتم داخل و نیروهای ویژه رسیدند و ما در حزب ماندیم و آن شب تلخ به صبح رسید.

س: به نظر شما بمبها آماتوری و دست ساز بود؟

نادعلی: فکر نمی کنم چون خیلی پیشرفته بود. من توی جنگ خیلی جدید تر و عمیق تر توی دوره های آموزشی تخریب اینها را پیگیری می کردم.

س: خروج کلاهی قبل از انفجار چطور بود؟

نادعلی: آن شب تا دور و بر هفت و نیم من بودم. بعد رفتم. ولی بعدا از آقای فاضلی پرسیدم که می گفت درب کشوی میز را نگاه کرده که قفل بود. وسط جلسه پذیرایی هم می کردیم، چون تابستان گرم هم بود، بستنی، فالوده، شربت، بالاخره با یک چیز خنک پذیرایی هم می کردیممعمولا دونفره می رفتیم می خریدیم. آن جلسه کلاهی به بچه ها می گوید که من می روم بستنی بخرم. یکی از بچه ها خواست با او برود، گفت نه خودم می روم. همین اقای خلیلی، ان شب مسئول شیفت نگهبانی دم درب حزب بود. ایشان می گفت چند بار موتورش خاموش کرد که ما توجهمان جلب شد. چون همیشه با یک بار موتور روشن می شد. فکر می کنم هول کرده بود نمی توانست درست ؤوع به حرکت کند . ترس و خوف شدیدی داشت ولی خلاصه محل را قبل از انفجار ترک کرد.

روزنامه دیلی تلگراف 29/6/1981

آیت ا… محمد بهشتی قدرتمند ترین رهبر ایران بعد از امام خمینی در میان عده کثیری بود که طبق گزارش، اواخر شب گذشته هنگامی که یک بمب عظیم دفتر مرکز حزب حاکم جمهوری اسلامی را در تهران منفجر ساخت کشته شد.

هفته نامه تایم 20/7/1981

در میان اغتشاشات ایران، نیرویی که بیشتر از همه واهمه انگیز شده اند، یک گروه چریکی شهر نشین اسلامی مقاوم، مهاجم وزیرک به نام مجاهدین خلق می باشد. هفته گذشته دولت یکی از چریکها به نام محمد رضا کلاهی 23 ساله دانشجوی رشت هعلوم را متهم کرد که دو بمب را که در روز 28 ژوئن در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی منفجرگردید را کار گذاشته و بهد از انفجار ناپدید گردیده است. ایران ادعا نمود که تلفات 74 نفر می باشد ولی مجله تایم از منابع نزدیک به روحانیون حاکم دریافته است که تا 150 نفر کشته شده اند.

کتاب عبور از بحران هاشمی رفسنجانی یکشنبه 14 تیر 1360

اول صبح آقای محسن رضایی به منزل ما آمد و گزارشی از وضع مبارزه با گروهک ها داد. معلوم شد که عاملانفجار دفتر حزب جمهوری، منافق فراری محمد رضا کلاهی از نیروهای سازمان مجاهدین خلق است.

روزنامه ساینس مانیتور امریکا 9/7/1981 نوشته بیل بیکر

در حال حاضر خط رسمی سیاسی ایران، مجاهدین خلق را به عنوان عوامل انفجار قلمداد می کند. مقامات انقلابی دستور بازداشت رضا کلاهی 23 سالهرا صادر کرده اند. به گفته آنها او با مجاهدین ارتباط داشته و در میان کارگزاران حزب نفوذ کرده بود. هنوز پاره ای بدگمانیها و ابهامات در اطراف مسئله انفجار وجود دارد. آیا توطئه انفجار 28 زوئن را یکی از گروه های درون حزب که خواهان سلطه یابی بر کلیت تشکیلات است، طرح ریزی کرده است؟ از جمله مثادیق این بدگمانیها آقای رفسنجانی، محمد علی رجایی و بهزاد نبوی هستند که لحظاتی قبل از انفجار محل دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی را ترک کرده اند. یکی دیگر از منابع اطلاعاتی می گفتتنها دقایقی پیش از انفجارنبوی به اطرافیان خود در کنفرانس گفته است که احساس می کند حالش خوب نیست. رفسنجانی و رجایی هم به او می گویند اگر قصد دارد برود آنها نیز در معیت وی خارج خواهند شد و انفجار بلافاصله پس از خروج آنها صورت گرفته است.

روزنامه جمهوری اسلامی سخنان بهزاد نبوی

منابع غربی سعی دارند گروه های وابسته به خود را که در داخل فعالیت می کنند مبرا کنند. مثلا در روزنامه کیهان چندی پیش اشتباها خبری چاپ شده بود که نبوی و رجایی و هاشمی قبل از انفجار جلسه را ترک کرده اند و روزنامه های خارجی به نحوی از این خبر سوء استفاده کرده اند و سعی در ایجاد جنگ قدرت در داخل کشور را داشتند که نشان دهند توطئه در داخل بوده است.

کتاب عبور از بحران هاشمی رفسنجانی پنج شنبه 11 تیر 1360

عصر به جلسه فاتحه حزب جمهوری اسلامی، برای شهدای انفجار بمب در دفتر مرکزی حزب رفتم. گفته شد که تعداد شهدا دو سه نفر بیشتر از هفتاد و دو نفراست. ولی قرار شد بخاطر اعتبار و ارزش عدد هفتاد و دو و شباهت آن با شهدای کربلا و جا افتادن آن عوض نشود.

منبع


نسخه چاپی
دیدگاه‌ها