1. Skip to Main Menu
  2. Skip to Content
  3. Skip to Footer
سایت "بنیاد نشر آثار و اندیشه های شهید آیت الله دکتر بهشتی" تنها منبع رسمی اخبار و آثار شهید بهشتی است
برای نخستین بار به مناسبت هشتاد و پنجمین سالروز ولادت شهید بهشتی

الگو و سمبل ما براي تربيت و ساختن خودمان شهید بهشتي بود

نشست خبری با اعلان موجودیت کانون دانش‌آموختگان دبیرستان دین و دانش در موزه یادگار بهشتیان برگزار شد.

 من هيچ‌وقت يادم ‏نمي‌آيد كه زنگ صبحگاه مدرسه بدون اينكه ايشان پايشان را به مدرسه بگذارند به صدا درآید. مرحوم آقاي كيوان پاي ‏زنگ مدرسه ايستاده بود و به محض اينكه مرحوم آقاي بهشتي با همان شاكله بسيار موقر، دستانشان در زير عبا،‌ ‏عبايشان مرتب، پايشان را كه در دبيرستان مي‌گذاشتند آقاي كيوان زنگ را مي‌زدند و ايشان هم مستقيم سر صف ‏مي‌آمدند در حالی که دانش‌آموزان هم سر صف ايستاده بودند. يك نفر چند آيه از قرآن مي‌خواند، ايشان هم ترجمه ‏مي‌كردند و دو سه نكته را در چند دقيقه بيان مي‌كردند و دوباره زنگ را مي‌زدند و ‌ايشان دم درب وردي سالن ‏مي‌ايستادند و دانش‌آموزان از مقابلشان به كلاس مي‌رفتند

 داستان تاسیس مدرسه دين و دانش قم به مجوزی باز می‌گردد که دكتر محمود مهران وزير فرهنگ وقت در چهارم ‏تيرماه سال 1334 به دکتر مهدي حائري يزدي ارائه کرد. در تاريخ 25 شهريورماه همان سال يعني دو ماه بعد، مهدي ‏حائري يزدي فرزند موسس مدرسه فيضيه قم طي نامه يي به اداره فرهنگ شهرستان قم با اشاره به عارضه كسالت و ‏ناگزيري اش از اقامت در تهران، آقاي سيد محمد بهشتي دبير مجتمع دبيرستان حكيم نظامي قم را به عنوان مسوول ‏اين مدرسه اعلام كرد. اکنون نزديك 60 سال پس از آن تاریخ، كانون دانش آموختگان مدرسه دین و دانش همزمان با ‏هشتاد و پنجمین سالروز تولد نخستين مدير اين مدرسه يعني شهيد آيت الله دكتر بهشتي، نشستي را برای اعلان ‏موجودیت کانون در محل اين مدرسه واقع در خيابان باجك قم برگزار می‌كند. به همين مناسبت صبح روز شنبه 27 ‏مهرماه نشست خبری در موزه خانه یادگار بهشتیان واقع در قلهك تهران برگزار شد. اين نشست با حضور خبرنگاران ‏رسانه ها و سه تن از دانش آموختگان اين مدرسه؛ دکتر سیدمحمدصادق طباطبایی، محمدحسن اصغرنیا و نصرت‌الله ‏شادنوش سه تن از شاگردان شهید دکتر بهشتی در دبیرستان دین و دانش قم برگزار شد.‏

محمدحسن اصغرنیا: اجازه دهید در همین ابتدای جلسه مطلب جالبی را خدمت حضار عرض کنم؛ در دوره امیرکبیر ‏می‌خواستند مدرسه‌ای بسازند به نام مدرسة فلاحت. برای ساخت این مدرسه در ابتدای امر شاه با ایشان مخالفت می‌کند و ‏به این‌ها می‌گوید که این کار را نکنید، این‌ها می‌روند با شعور می‌شوند و برای ما مشکل ایجاد می‌کنند و جالب است که ‏همان‌جا مطرح می‌شود که هرکس از این مدرسه فارغ‌التحصیل می‌شود باید بتواند وقتی زمین بایری را به او تحویل ‏می‌دهیم حداقل کاری که می‌کند بتواند این زمین را دایر و خودکفا بکند.‏

‏ کانون دانش‌آموختگان دبیرستان دین و دانش قم در نظر دارد که امسال همایشی را با همین عنوان (عنوان همایش هم ‏دقیقاً همین است چون در قم مدرسه‌ای هم هست به نام حکیم نظامی که آنها هر سال این بزرگداشت را برگزار می‌کنند) ‏و برای اولین بار در محل این دبیرستان به مناسبت هشتاد و پنجمین سالروز ولادت شهید آیت‌الله دکتر بهشتی که امسال ‏با عید سعید غدیر خم مصادف شده است برگزار کند. با توجه به این‌که همه کسانی که در این دبیرستان درس خوانده‌اند ‏چه آنهایی که در قید حیات هستند و چه آنانی که شهید شده‌اند تعدادشان زیاد است در نظر داریم که امسال این مراسم با ‏اعلان موجودیت این کانون یعنی؛ کانون دانش‌آموختگان دبیرستان دین و دانش همراه شود.‏

در این مدرسه هم صبح‌ها کلاس برگزار می‌شد و هم عصرها و مثلاً از ساعت 3 بعدازظهر به بعد که دبیرستان به ‏صورت تعطیل درمی‌آمده است، آقای بهشتی برای یادگیری یک سری مباحث مثلاً ارث که در فقه بحث مشکلی است در ‏نظر می‌گیردند و همچنین نام یک سری افراد را جهت یادگیری این مباحث که بیایند حساب یاد بگیرند، یادداشت می‌کنند. ‏‏( این اسامی که ذکر می‌کنم با دست‌خط خود آقای بهشتی هم اینجا به صورت سند موجود است) این کلاس‌های فوق‌العاده ‏برای علی الخصوص طلاب که علاقه‌مند به علوم کلاسیک و روز بودند تشکیل می‌شد و این‌ها می‌توانستند بیایند و به ‏این صورت در این ساعت‌‌ها از این کلاس‌ها استفاده کنند؛ یک سری فلسفه یاد بگیرند یک سری زبان انگلیسی که ‏تدریس زبان را خود آقای بهشتی عهده‌دار بودند و دیگرانی مثل آقایان آیات سید علی خامنه‌ای و سیدمحمد خامنه‌ای، ‏مصباح یزدی، ناصر مکارم، سبحانی، دکتر مفتح، شبیری که الان از مراجع هستند؛ که آقای بهشتی مسئولیت برگزاری ‏کلاس‌ها را به صورت دسته‌بندی شده بر عهده این آقایان گذارده‌اند که با ذکر نام همه را مشخص کرده‌اند که مثلاً این ‏گروه مربوط به کلاس زبان هستند، این گروه مربوط به کلاس فلسفه و … هستند و این گروه‌ها صرفاً با هدف ‏دانش‌‌افزایی می‌آمدند و نه به عنوان استاد و … و بعد یک دیسیپلین خاصی وجود داشت به این صورت که مثلاً آقای ‏بهشتی می‌گفتند در ارتباط با مارکس باید متن اصلی را بخوانید یعنی آنجا متون به زبان فرانسه، آلمانی و انگلیسی ‏تدریس می‌شد. اساتیدی که آنجا بودند و الان در قید حیات نیستند از جمله ایشان: آقای علی‌اصغر فقیهی بودند که ایشان ‏استاد ادبیات و تاریخ اسلام بودند که کتاب وهابیت هم تألیف ایشان است همچنین آقای حقانی، آقای نیری (نه آقای نیری ‏دادستان) و دیگر آقایان که آن زمان حضور داشتند. ‏

صادق طباطبایی: من دانش‌آموز اولین سال تاسیس دبیرستان دین و دانش بودم. یعنی در سال 1336 که اولین سال ‏تاسیس این دبیرستان و تنها با یک کلاس بود بنده دانش‌آموز این دبیرستان شدم و سال هفتم تحصلیم را، یعنی اولین سال ‏دبیرستان را در این مدرسه که در حدود بیست و هشت تا سی نفر دانش‌آموز گرفته بود آغاز کردم؛ البته سال بعد این‌ها ‏که کلاس اول بودند به سال دوم و بعد سال سوم و به این صورت تا تکمیل شدن دورة دبیرستان در همین مدرسه به ‏پیش می‌رفتند و ادامه می‌دادند. سال سوم را که بنده گذراندم، آقای بهشتی سال چهارم را با رشتة ریاضی تأسیس کردند و ‏چون بنده علاقه به ادامه تحصیل در رشتة طبیعی داشتم لذا از دبیرستان رفتم. اما نکتة دیگر قبل از اینکه بنده ‏صحبت‌هایم را ادامه دهم این است که آقای بهشتی یک سخنرانی دارند در مدرسه حقانی قم که خطابشان به آقای مصباح ‏یزدی و طلاب مدرسه حقانی است. گویا چند روز قبل، بحث تندی علیه دکتر شریعتی انجام شده بوده و تندروی‌ها و ‏افراط‌گری‌هایی علیه دکتر شریعتی انجام شده بوده و آقای مصباح یزدی هم نسبت به آثار دکتر شریعتی حالت بدی را ‏بیان کرده بودند و طلاب و دانش‌جویان آنجا هم به همین روش نگاه می‌کردند و به تبع آن رفتار می‌کردند.‏

آقای بهشتی یک سخنرانی را در این رابطه آنجا انجام می‌دهند که انتشارات بقعه آن را چاپ کرده است. چنانچه ‏می‌خواهید استفاده کنید، عرض می‏‌کنم که صحبت‌های خواندنی‌ای هست در کتابی با عنوان دکتر شریعتی، جستجوگری در مسیر شدن. نکته‌ای را آقای ‏بهشتی در آن سخنرانی اشاره می‌کنند که بنده هم روی آن موضوع تمرکز بیشتری دارم و باقی صحبت‌های ایشان در آن ‏مراسم الان مورد نظر بنده نیست. ایشان خطاب به طلاب می‌گویند: «سال 1335 که من به قم آمدم، مشاهده می‌کردم که ‏وقتی طلبه‌ای از یک سمت خیابان رد می‌شد جوانان و یا مردم عادی سعی می‌کردند که از طرف دیگر خیابان تردد کنند؛ ‏این وضع خیلی آزاردهنده بود برای من؛ این فاصله بین روحانیون و جوانان برای من آزاردهنده بود و لذا به فکر افتادیم ‏و حالا ما این مدرسه را تأسیس کردیم که کسانی که اینجا علوم دینی را فرا می‌گیرند متناسب با علوم روز هم آموزش ‏ببینند و شیوه تربیتی، مرام و سلوکشان نزدیک کردن این دو جریان به هم باشد.» که این در واقع همان تفکر کلیدی امام ‏به قول آن تحلیل معروف ک.گ.ب که در سال 56 برای اعضای خودش تحلیلی داشت و در آنجا می‌گوید علت اینکه ‏تلاش‌هایی که علیه این جریان سیاسی در این سال‌ها اتفاق افتاد به ثمر نرسید و علت اینکه تمام قدرت‌های جهانی با ‏وجود همة حمایت‌هایشان از شاه و سلطنت تاکنون موفق نشده‌اند، این‌ها همه معلول تفکر کلیدی امام خمینی در سال 42 ‏است که آن تفکر کلیدی وحدت حوزه و دانشگاه و وحدت طلبه و دانشجو است. خوب، این دقیقاً همان صحبت آقای ‏بهشتی است که می‌گوید: «سال 35 که من به قم آمدم یک همچین وضعی را دیدم حالا ما این مدرسه را تاسیس کردیم ‏برای اینکه این طلاب با شرایط روز آموزش ببینند؛ اما اگر قرار باشد این برخوردها باشد و این جور بخواهد نگاه شود؛ ‏این روش‌های خشونت بارِ تندِ افراطی، صریحاً خدمت آقایان بگویم که این آخرین جلسه‌ای خواهد بود که بنده در خدمت ‏آقایان خواهم بود.» مطالبی دارند خطاب به آقای مصباح یزدی که بنده توصیه می‌کنم اصل مطلب را بخوانید اگر ‏مستندتر نیاز به دانستن دارید. ‏

به هر حال این انگیزة اصلی آقای بهشتی برای تأسیس مدرسه‌ای بود که نام آن را هم به همین دلیل «دین و دانش» ‏گذاشته بودند یعنی اولاً اینکه دین مخالفتی با دانش ندارد و در ارتباط با امور مسلم دانش هیچ مغایرتی با آموزه‌های ‏قرآنی نمی‌بینیم و آموزش‌هایی را هم که در کلاس‌ها داده می‌شد و گرفته می‌شد براساس همین تفکر ارائه می‌شد. به هر ‏حال در سال 1336 این مدرسه تأسیس شد.‏

‏ این نکته را هم بنده اضافه کنم که خود شهید بهشتی به همراه پنج، شش نفر دیگر در قم بودند که این‌ها از شاگردان ‏حوزة درس مرحوم آقای داماد بودند؛ این افراد: آقای دکتر بهشتی ، امام موسی صدر، آقای محلاتی در شیراز و آقای ‏شبیری که الان از مراجع هستند که این پنج، شش نفر سرآمد شاگردان حوزه فقه و اصول مرحوم داماد بودند که این‌ ‏افراد هر کدامشان هر جا که بودند منشاء آثار خیری بودند که از جملة آن می‌توان به تأسیس این دبیرستان اشاره کرد. ‏شما مثلاً‌ در نظر بگیرید امام موسی صدر را در لبنان که همان تفکر، همان روال و همان روش در آقای دکتر بهشتی هم ‏دیده می‌شود. تفاوتی که این دبیرستان با دیگر دبیرستان‌های قم داشت این بود که در کنار دروس رسمی آموزش و ‏پرورش (که آن روزها وزارت فرهنگ نامیده می‌شد)، تاریخ و جغرافیای اسلام و تکیه بر روی آموزش زبان خارجی ‏بیش از آن حدی که در دبیرستان‌های دیگر آن روز وجود داشت دیده می‌شد و خود آقای بهشتی هم معلم زبان انگلیسی ما ‏بود. ایشان بهترین دبیران را برای فعالیت در این مدرسه استخدام کرده بودند و آن موقع هم حالتی داشت که بهترین ‏دبیرها هم به قم می‌آمدند چراکه آنهایی که از دوره لیسانس یا فوق‌لیسانس فارغ‌التحصیل می‌شدند این‌ها می‌باید چند سال ‏خارج از این مرکز فعالیت می‌کردند که از این لحاظ نزدیک‌ترین شهر به تهران قم بود، بنابراین این‌ها می‌آمدند قم درس ‏می‌دادند و آخر هفته هم مجدداً برمی‌گشتند تهران، از این رو آقای بهشتی بهترین‌ها را استخدام کرده بودند.‏

از کسانی که آن موقع معلم ما بودند آقایان مکارم که زبان عربی تدریس می‌کردند، آقای مفتح شرعیات، همچنین دوستان ‏از آقای علی‌اصغر فقیهی نام بردند که ایشان مرد بسیار عالم و دانشمند و فرهیخته‌ای بودند که صاحب تألیفات بسیار ‏زیادی هم هستند و تاریخ اسلام به ما آموزش می‌دادند. ‏

از جمله مسائلی که در کنار این کارها شهید بهشتی به آن توجه داشتند و اهتمام می‌ورزیدند توجه و نگاه به تک تک ‏دانش‌آموزان و کشف نقاط برجسته و یا استعدادهای ویژه‌ای بود که در هر یک از دانش‌آموزان می‌دیدند و تلاش در ‏جهت پروراندن آن‌ها بود و واقعاً هم به صورت خصوصی و خاص [در جهت رشد و شکوفایی این استعدادها] با این ‏افراد برخورد می‌کردند. به عنوان مثال درباره خود بنده ایشان باعث شدند در من انگیزه‌ای به وجود بیاید که در سال ‏دوم دبیرستان دست به انتشار روزنامه دیواری بزنم. این روزنامه دیواری در دبیرستان هر دو ماه منتشر می‌شد و به ‏دیوار زده می‌شد و بعد از این‌جا هم که من به دبیرستان حکمت رفتم این کار را در آن مدرسه هم ادامه دادم که با ‏مسئولین دبیرستان‌ها هم صحبت کردیم که این روزنامه‌ها در دبیرستان‌های قم [به همین صورت انتشار یابد و در دست ‏دانش‌آموزان و در این مدارس] می‌چرخید و در پایان هر سال هم یک مسابقه مقاله‌نویسی و انشاءنویسی برگزار می‌شد. ‏یعنی می‌خواهم بگویم که به دلیل تشویق ایشان که حالا به چه علت بود و در بنده چه چیزی دیده بودند این انگیزه را در ‏من فعال کردند و به این حالت یک چنین فعالیت‌هایی با تشویق ایشان خارج از برنامه آموزشی دبیرستان پیگیری و ‏انجام می‌شد. عکسی هم وجود دارد که بنده از آن روزنامه‌ها هنوز دارم. ‏

در سال دوم دبیرستان بودم که باز به خاطر دارم آقای مکارم مسابقه مقاله‌نویسی‌ای برگزار کردند با این موضوع که ‏بهترین صفت یک مرد از دیدگاه شما چیست؟ که خوب خیلی‌ها نوشته بودند از دارا بودن دانش، صداقت، وفاداری، علم ‏و ثروت و … و من استقامت را عنوان کرده بودم و انشایی را در حدود بیست و اندی صفحه نوشته بودم که این نوشتة ‏برنده شد و در جشن بعثت همان سال در همان دبیرستان مراسمی برگزار شد که آقای بهشتی همه اساتید را دعوت کرده ‏بودند و من به صورت سخنرانی آن مقاله را ارائه کردم که یک دوره هم سخنرانی‌های جناب آقای راشد را به ما در آن ‏مراسم هدیه دادند. ‏

از جمله خصوصیات و شیوه خاص ایشان این بود که کاری را که می‌خواستند انجام دهند سرسری نمی‌گرفتند؛ با نهایت ‏دقت، با بلندنگری و با اتخاذ شیوه‌ای که بعدها این کار متوقف نشود و اصولی پیش رود انجام می‌دادند و پیگیر می‌شدند.‏

منشأ اثر بودن ایشان فقط به دبیرستان دین و دانش منتهی نشد. می‌دانید که ایشان در سال 46 به آلمان رفتند. وقتی که ‏ماجرای مبارزات روحانیت آغاز شد و در ادامه آن سال 42 و 43 و تبعید امام، آقای بهشتی هم که از یاران نزدیک امام ‏بودند و در همان خط، اندیشه و تفکر می‌کردند ایشان هم از قم به تهران تبعید شدند. ‏

دو سالی بود که مرحوم آیت‌الله بروجردی فوت کرده بودند یعنی سال 1340. ایشان در زمان حیاتشان یک مرکز اسلامی ‏را در آلمان با نام مرکز اسلامی هامبورگ تأسیس کرده بودند که در واقع با محوریت تفکر و اندیشة شیعی تأسیس و ‏اداره می‌شد. کسی که در ابتدا از طرف ایشان برای این مسئولیت به آنجا رفته بود آقای محققی بود (نه این آقای محقق ‏داماد بلکه آقای محققی لاهیجانی که پدرشان از علما بودند و سه راه آذری هم یک کتاب‌فروشی باز کرده بودند). ‏هزینه‌های این مرکز در زمان حیات آقای بروجردی از ایران پرداخت می‌شد که با آن این مرکز را اداره می‌کردند ولی ‏از زمانی که ایشان فوت کردند حدود یکی دو سالی بود که هیأت امناء آنجا هم نتوانستند هزینه‌های مرکز را تأمین کنند. ‏اتفاقاً در همان سال هم حدود دو سال می‌شد که من به آلمان رفته بودم و یک تابستانی بود که من به ایران آمده بودم و در ‏آن زمان قرار شد که برای تقویت و حمایت آن مرکز با چند تن از مراجع صحبت‌ کنیم که به ثمر هم نرسید. تا اینکه بعد ‏از اینکه آیت‌الله بهشتی از قم به تهران تبعید می‌شوند مرحوم آيت‌الله میلانی و مرحوم آقا سیداحمد خوانساری تدابیری ‏اتخاذ می‌کنند که آقای بهشتی به هامبورگ اعزام شوند و ایشان سرپرستی این مرکز را عهده‌دار شوند. آن زمان چند ‏سالی بود که من آنجا بودم و به همراه چند تن از دانش‌آموختگان دین و دانش که در آلمان ساکن بودیم توانستیم در خدمت ‏ایشان باشیم. ‏

شهید بهشتی از بیخ و بُن نوع کار مرکز اسلامی هامبورگ را تغییر دادند و مبتنی بر یک اصولی قرار دادند که هنوز ‏هم آنجا براساس همین اصول اداره می‌شود. آقای بهشتی برای خودشان یک لیست برنامه تنظیم کرده بودند که طبق آن ‏برنامه بیش از پنج سال در هامبورگ نمانند و بنابراین از سال سوم که ایشان آنجا بودند آقای مجتهد شبستری را دعوت ‏کردند بیایند آنجا که با شیوه کار و نحوه برنامه‌ها و امور رایج آنجا آشنا شوند و به مدت دو سال در کنار ایشان باشند ‏طوری که روزی که برمی‌گردند برای کار آنجا احیاناً خلائی ایجاد نشود. اصلاً این سیستم کار آقای بهشتی بود. ‏

اعزام آقای بهشتی به آلمان هم صرفاً به جهت سرپرستی مرکز اسلامی هامبورگ انجام شده بود. هامبورگ شهر بسیار ‏معتبر و مهمی است که تجار، مسلمانان و شیعیان زیادی آنجا ساکن هستند. آن زمان برای خروج آقای بهشتی هم در ‏مقابل رژیم وقت تدابیری اتخاذ شد چراکه به راحتی با خروج ایشان موافقت نمی‌شد اما ایشان با یک زیرکی خاصی آمدند ‏و همچنین با توجه به این موضوع که نوع رفتاری هم که ایشان داشتند خیلی خوشایند کنسولگری ایران در هامبورگ ‏نبود اما با در نظر گرفتن این تدابیر و در همان مدت زمان پنج سالی هم که آقای بهشتی برای اقامتشان در آلمان در نظر ‏گرفته بودند در همین مدت مأموریتشان را به انجام رساندند. ‏

وقتی ایشان به آلمان تشریف بردند انجمن اسلامی آنجا عمده‌شان از همین دانش‌آموختگان مدرسه دین و دانش بودند مثل ‏خود بنده و حاج آقا رحیم کمالیان که ما انجمن را آنجا تأسیس کرده بودیم و اولین جلسه‌ای را هم که گذاشته بودیم در آنجا ‏به مناسبت مراسم عاشورا بود که با سخنرانی آقای بهشتی آنجا آغاز به کار کرد. همزمان در دو سه شهر دیگر آلمان هم ‏انجمن‌های اسلامی تأسیس شده بود که توسط دانش‌آموختگان مدرسه علوی و دین و دانش که از دوستان آقای بهشتی ‏بودند [اداره می‌شد]. آن زمان ما در کنگره چهارم این انجمن‌های اسلامی در آلمان بودیم که آقای بهشتی به آلمان تشریف ‏آوردند و در آن کنگره شرکت کردند. ‏

جالب اینجاست که ما هر سال که از ایشان دعوت می‌کردیم ایشان تأکید داشتند روی این نکته که باید انجمن‌های اسلامی ‏مستقل باشد. با وجود اینکه هر نوع کمکی از مرکز اسلامی هامبورگ بخواهند به ایشان داده خواهد شد اما حتی به ‏مرکز اسلامی هامبورگ هم نباید وابسته باشند. به طوری که هم بتوانند [به طور مستقل] انتقاد کنند، هم عمل کنند و هم ‏بدون مرکز اسلامی هامبورگ بتوانند روی پای خودشان بایستند. ‏

سال 57 که ایشان برگشتند ایران، انجمن‌های اسلامی در اوج قدرت خودش بود. یکی از توصیه‌های ایشان این بود که ‏این انجمن یک سازمان‌ دانشجویی است و یک سازمان دانشجویی یک سازمان صنفی است و یک سازمان صنفی بحث ‏تغییر حکومت ندارد اما به این معنی هم نیست که فعالین این مراکز نسبت به مسائل روز بی‌اعتنا باشند و با اهدافی که ‏دارد براساس آموزش قرآن که همان ایمان و عمل صالح است باید بداند که تعریف عمل صالح همان است که توسط مردم ‏باید محقق ‌شود؛ یعنی مبارزه با ظلم، مبارزه با فقر و … این آموزه‌هایی بود که داده بودند که یک سخنرانی خیلی ‏معروفی داشتند با عنوان «مراحل اساسی یک نهضت» که این سخنرانی هم به صورت کتاب توسط نشر بقعه یک بار ‏به چاپ رسیده است و هم‌اکنون هم گویا در حال گذراندن مراحل چاپ مجدد کتاب هستند. که اگر شما توجه کنید که این ‏سخنرانی در چه سالی مطرح شده و چه نکاتی در آن هست این خیلی آموزنده است. ‏

این نکات اصلی‌ای بود که بنده از ویژگی‌هایی که در ایشان به نحو چشمگیر مشاهده می‌شد، الان به ذهنم رسید و ‏برایتان مطرح کردم؛ نهایتاً این‌که اگر آقای بهشتی در چهره‌ای استعدادی را می‌دیدند آن فرد را رها نمی‌کردند تا حمایت ‏و راهنمایی‌اش کنند و به هر حال برنامه و هدفشان [از تأسیس این دبیرستان] این بود که تلفیقی از دین و دانش را ‏پایه‌گذاری کرده باشند. ‏

محمدحسن اصغرنیا: من مجدداً خیر مقدم عرض می‌کنم خدمت دوستان؛ و همچنین جناب آقای نصرت‌الله شادنوش که ‏ایشان هم از جمع فارغ‌التحصیلان و دانش‌آموختگان مدرسه دین و دانش هستند. ‏

ببینید بنده، شخصاً انگیزه این کار را از یونسکو گرفتم که یونسکو روزهای مرگ را به عنوان روزهایی برای ‏برگزاری مراسم بزرگداشت در نظر نمی‌گیرد بلکه روزهای تولد را به مناسبت‌های بزرگداشت اختصاص می‌دهد. الان ‏بزرگداشت کسانی مثل مرحوم دهخدا، دکتر معین و … هم به این صورت است که دیگر روز تولدشان را جشن ‏می‌گیریم. ‏

لذا انگیزه ما از تشکیل این جلسه با عنوان کانون دانش‌آموختگان دبیرستان دین و دانش این است که هشتاد و پنجمین ‏سالروز تولد آیت‌الله شهید جناب آقای دکتر بهشتی را می‌خواهیم جشن بگیریم در محلی که خودشان بنا کرده‌اند و آن ‏دبیرستان دین و دانش است. دکتر بهشتی در دوم آبان‌ماه 1307 به دنیا آمد و در هفتم تیرماه 1360 طی حادثة انفجار ‏بمب در مرکز حزب جمهوری به شهادت رسیدند؛ خوب ببینید ایشان 53 سال بیشتر عمر نکرده بودند اما ببینید که چه ‏‏53 ساله با خیر و برکتی بوده است و امسال هم که این مناسبت با عید سعید غدیر خم مصادف شده است. ‏

دکتر بهشتی یک تزی داشتند که اگر نهالی را می‌کاشت دوست داشت محصول آن درخت را هم خودش ببیند. دو سه ‏نمونه از این مسئله را خود بنده دیده‌ام؛ مثلاً‌ همین دبیرستان را که ایشان تشکیل دادند انگیزه‌شان این بود که افرادی را ‏تربیت کند و سرمایه‌های اجتماعی را پرورده کند که همان نیروهای انسانی هستند. در این تشکیلاتی که ایشان به راه ‏انداخته بودند در چهار گروه افراد برخورد داریم؛ یک گروه دانش‌آموختگان هستند که حالا ما هم جزؤ تعدادی از افراد ‏این گروه هستیم.‏

در این دبیرستان آقای بهشتی حتی کارنامه دانش‌آموزان را خودشان امضاء می‌کردند و حتی نمره‌ها را هم خودشان وارد ‏می‌کردند. تا این حد دیسیپلین داشتند. ‏

دومین گروه مدیران و دبیران هستند.‏

سومین گروه از ساعت سه بعدازظهر که دیگر مدرسه خالی بود آقای بهشتی برای استفادة طلاب و دیگرانی که بتوانند ‏بهره ببرند این زمان را در نظر گرفته بودند. ‏

نکتة دیگر که می‌خواهم در ارتباط با دیسیپلین آقای بهشتی عرض کنم این است که آقای بهشتی همه مدارس قم را هر ‏پانزده روز یکبار جمع می‌کردند در مسجدی به نام رضویه که امامِ مسجد آیت‌الله صافی گلپایگانی بودند که ما به این ‏مناسبت که کانون دانش‌آموختگان در نظر دارد جلسه‌ای بگیرد دو هفتة پیش خدمت ایشان هم رسیدیم. بعد جالب این است ‏که آنجا را خود بچه‌ها اداره می‌کردند و مدیر داخلی جلسه مرحوم شهید دکتر مفتح بودند و برنامه‌ریز اصلی آن آقای ‏بهشتی بود. در مورد دبیرهایی که آنجا بودند که با توجه به همین دست‌خط آقای بهشتی که طبق حروف الفبا لیست ‏گرفته بودند؛ آقای ابوذبیح دبیر ورزش ما بودند، خود آقای محمد حسینی بهشتی مثلاً آنجا حقوق دریافتی‌شان چهارصد ‏تومان بوده است. به این صورت که هم مدیر مدرسه بوده و هم دبیر زبان انگلیسی. یک بار از ایشان پرسیدم که آقای ‏دکتر شما چرا تعلیمات دینی درس نمی‌دهید ایشان پاسخ داده بودند که بنده درسی را باید بگویم که جاذبه بیشتری برای ‏جوانان داشته باشد. ‏

آقایان میرابوالفتح دعوتی، محمدرضا دعوتی، آقای شاهمرادی، آقای فقیهی، آقای محمدحسن رضوانی، آقای مفتح و ‏حقوق هر کدام مثلاً‌ چهل تومان،‌ بیست و هشت تومان،‌ شصت تومان بوده است. ‏

یک کار جالبی که من از ایشان دیدم و آقای طباطبایی هم به آن اشاره کردند که ایشان معتقد بودند حتی در آلمان هم آن را ‏به اجرا گذاشته بودند اینکه می‌خواستند دین متکی به دولت نباشد. ممکن است دولتی در یک زمانی از این فعالیت ‏خوشش بیاید و زمانی دولت دیگری خوشش نیاید. در مورد نحوة ادارة مرکز اسلامی هامبورگ، ایشان تجار شهر ‏هامبورگ را جمع کرده بودند و دست‌خط‌هایشان را هم من دارم که اینجا باید به صورت مردمی اداره شود که برای ‏همین مدرسه دین و دانش هم این وقف‌نامه‌ای هست که خود آقای دكتر بهشتی با دست‌خط خودشان نوشتند که این مدرسه ‏چگونه باید اداره شود و این مغازه‌هایی که جلو هستند این‌ها باید هزینه‌های این مدرسه و سرقفلی اجاره را پرداخت کنند. ‏متاسفانه الان مدرسه از آن حالت درآمده و به صورت مدرسه دولتی شده است که ما زمانی که رفتیم و آن مدرسه را ‏دیدیم خیلی متاسف شدیم که بعد از انقلاب عوض اينكه منظم‌تر و مرتب‌تر شده باشد به اين صورت درآمده است لذا ‏جلسه‌اي با آقاي فاني و جناب آقاي شادنوش داشتيم با سرپرست وزارت آموزش و پرورش كه بياييد ما آنجا را به ‏صورت دبيرستان هيئات امنايي اداره كنيم و ما هم اميدواریم كه اين كانون شكل بگيرد و كاري را كه دكتر بهشتي بناي ‏اوليه و ريل آن را پايه‌گذاري كرده‌اند مجدد بتوانيم در همان مسير به حرکت درآوریم و انشاءالله اين دبيرستان نمونه‌اي ‏باشد برای دیگر مدارس نمونه مانند علوي،‌ رفاه و نيكان و … که این‌ها زمانی همه بعد از این مدرسه قرار داشتند يعني ‏دكتر بهشتي يك الگوسازي كرد كه البته در آن دوران يك مدارس تعليمات اجتماعي بود كه آن آقاي عباسعلي اسلامي آن ‏را اداره مي‌كردند ولي متد آقاي دكتر بهشتي چيز ديگري بود. بنده خاطره‌اي بيان مي‌كنم و ادامة صحبت‌ها را به آقاي ‏شادنوش مي‌سپارم. ‏

یکی از برنامه‌هایی که دکتر بهشتی دنبال می‌کردند این بود که مثلاً ایشان مي‌خواستند دانش‌آموزان را با نحوه ديالوگ ‏آشنا كنند. من يادم هست در آن شهر كه جاي مناسبی هم نداشتيم كه مثلاً آمفي تئاتري باشد يا به اين صورت فضايي ‏داشته باشيم، يك سالن كوچكي بود که آنجا آقاي دكتر بهشتي دو نفر از ما را یکی به عنوان نماينده گفتمان مادي و ‏ديگري را به عنوان نماينده گفتمان معنوي انتخاب می‌کردند به اين صورت كه اين‌ها با هم بحث مي‌كردند و داور هم ‏خود آقاي دكتر بهشتي بود كه هر طرف برنده مي‌شد هم در نهایت خود آقاي بهشتي جايزه‌اي را به اين بچه‌ها هديه ‏مي‌دادند.‏

نصرت‌الله شادنوش: بسم‌الله الرحمن الرحيم. جناب آقاي دكتر طباطبايي و آقاي اصغرنيا مطالب را خيلي به صورت ‏فشرده گفتند ولي واقعاً آنچه كه از صحبت‌هاي آقاي طباطبايي هم استنباط مي‌شد اين بود كه مرحوم آيت‌الله دكتر بهشتي ‏زماني كه هيچ نوع تعاملي بين حوزه و جوانان دبيرستاني وجود نداشت مشخص بود كه با يك تفكر بسيار عميق اين ‏تعامل را ايجاد كردند و نحوة ايجاد اين تعامل هم همين بود كه به آن اشاره شد كه تمام افرادي كه جزو بزرگان روحاني ‏امروز كشور هستند از افرادي بودند كه به عنوان دانش‌آموزان خارج از وقت در بخش بزرگسالان بعدازظهرها مي‌آمدند ‏و در حالي كه آن موقع در حوزه، تدریس دروس دبيرستاني مطرح نبود با این وصف آنجا را برای یادگیری این دروس ‏فوق برنامه فراهم کرده بودند که طلاب آنجا زبان مي‌خواندند، زيست مي‌خواندند، ادبيات مي‌خواندند و حتی نسبت به ‏مسائلي كه براي حضور روحانيت در جوامع ديگر غير از ايران لازم هست هم نسبت به اين مسائل نيز اقدام مي‌شد. ‏

يك چيزي كه هميشه براي ما به عنوان دانش‌آموزان آن دبيرستان مطرح بود اين بود كه الگو و سمبل ما براي تربيت و ‏ساختن خودمان مرحوم آقاي بهشتي بود. ورودشان به مدرسه آغاز يك نظم بود تا خروجشان. من هيچ‌وقت يادم نمي‌آيد ‏كه زنگ صبحگاه مدرسه بدون اينكه ايشان پايشان را به مدرسه بگذارند به صدا درآید. مرحوم آقاي كيوان پاي زنگ ‏مدرسه ايستاده بود و به محض اينكه مرحوم آقاي بهشتي با همان شاكله بسيار موقر، دستانشان در زير عبا،‌ عبايشان ‏مرتب، پايشان را كه در دبيرستان مي‌گذاشتند آقاي كيوان زنگ را مي‌زدند و ايشان هم مستقيم سر صف مي‌آمدند در ‏حالی که دانش‌آموزان هم سر صف ايستاده بودند. يك نفر چند آيه از قرآن مي‌خواند، ايشان هم ترجمه مي‌كردند و دو سه ‏نكته را در چند دقيقه بيان مي‌كردند و دوباره زنگ را مي‌زدند و ‌ايشان دم درب وردي سالن مي‌ايستادند و دانش‌آموزان ‏از مقابلشان به كلاس مي‌رفتند. در ساعات درسی هم با توجه به اینکه روی تمام درهای کلاس‌ها يك دريچه شيشه‌اي ‏وجود داشت مي‌آمدند كنترل مي‌كردند كه وضعيت درس دادن و تدريس به چه نحوي است و به این صورت كوچكترين ‏مسائل آموزشي هم از نظر ايشان مورد تغافل قرار نمي‌گرفت. ‏

خاطرم است که سال‌ها بعد يك شب در كانون توحيد خدمت ايشان رسيديم كه بيست و دو نفر که هم از دانش‌آموختگان ‏يك كلاس بودیم وارد كانون شديم. ايشان آمدند و آن زمان تمامی آن افراد در زمرة شاغلين دستگاه‌هاي مختلف درآمده ‏بودند. در این میان كوچكترينشان من بودم كه به بنده پيشنهاد كردند كه شما برو استانداري يكي از استان‌ها را قبول كن. ‏من گفتم آقا پدر ما يك كارگر بيشتر نبوده نه فرماندار بوده نه استاندار؛ من كجا بروم استاندار بشوم. ايشان گفتند كه من ‏شماها را تربيت كردم براي امروز! خوب اگر شما نرويد پس چه كسي مي‌خواهد برود. من گفتم كه خوب شما اجازه ‏دهيد من شش ماه بروم بخش‌دار جايي بشوم اگر ديدم مي‌توانم از عهده برآیم خوب ادامه كار را هم قبول خواهم کرد. و ‏بلافاصله ایشان از آنجا با آقاي مرحوم آقاي زواره‌اي تماس گرفتند که ایشان معاون اداري مالي وزارت كشور بود. ایشان ‏حتی تا اين حد در ريز مسائل آيندة بچه‌هاي دبيرستان هم حتی دقت داشتند و پيگير بودند و آيندة نگري دانش‌آموختگان ‏دبيرستان هم از نظرشان مورد غفلت قرار نمي‌گرفت. ‏

همان موقع هم مشخص بود كه در كنار كار دبيرستان با احزاب مقبول و مبارز آن زمان همكاري داشتند، رفت و آمد ‏می‌کردند و روي افكار آنها م‍ؤثر بودند. کمااینکه تمام دانش‌آموزان دبيرستان دين و دانش هم امروز از جمله افرادی ‏شده‌اند که موثرند و شاغلند و كارگزار. يعني آن چيزي كه آقاي هاشمي هم به آن اشاره کردند كه ساختن و پرورش ‏نيروهای انقلاب مربوط به بيش از پنجاه سال قبل است و به حق يكي از آن مراكز همین دبيرستان دين و دانش بود و ‏شعاع‌هاي بسيار گسترده‌اي كه در حوزه و دیگر مراكز داشت. حالا در اين شرايط آن مدرسه از حالت مركزي و كانوني ‏خودش خارج شده و در اختيار دولت قرار گرفته و در اين راستا، مسلم این است که آموزش و پرورش هيچ كارايي ‏براي اين دبيرستان ندارد در حاليكه بالاخره اين مدرسه ميراث بسيار گران‌بهايي از مرحوم شهيد بهشتي است كه بايد ‏همان مسير را هم انشاءالله طي كند. لذا به دنبال اين هستيم كه دبيرستان را انشاءالله به همان حالت گذشته برگردانيم، در ‏اختيار بگيريم و از نظر آموزشي و تربيتي بتوانیم آنجا را با نيروهاي خوبي تربيت كنيم تا بلكه توانسته باشیم دينمان را ‏به مرحوم شهيد بهشتي تا اندازه‌اي كه در توانمان باشد را ادا كنيم و جوابگوي سؤال‌هاي آيندة او باشيم.‏

در ارتباط با اساتيدي هم كه داشتيم همان‌طور كه گفتند و به عنوان مثال از آقاي فقيهي نام بردند و يك اوصافي از ايشان ‏به عنوان دبير از ایشان شنیدیم اما باید توجه داشته باشیم که به واقع ايشان يك استاد بزرگ بودند كه حتی رسالة ‏توضيح‌المسائل آقاي بروجردي را ايشان تنظيم كرده بود. آقاي دكتر مفتح يك دبير بود ولي شما ديديد كه نقش ايشان بعد ‏از انقلاب در چه حدي بود و البته ايشان با آن عظمت و بزرگواري كه داشتند در مقابل آقاي بهشتي فرمانبر بودند. همه ‏دبيران و دانش‌آموزان به همين شكل بودند و امروز اگر بخواهيم دانش‌آموزان را بشماريم واقعاً افراد برجسته‌اي هستند، ‏آقاي آل اسحاق، آقاي دكتر طباطبايي،‌ آقاي محمدجواد لاريجاني،‌ آقاي پورمحمدي،‌ آقاي موسوي گرمارودي،‌ پسر آيت‌الله ‏گلپايگاني، پسران آقاي شرعي،‌ فرزندان آقاي آيت‌الله صافي، شاگرداني كه آنجا تربيت شدند كه به حق هم دين خودشان ‏را به آقاي بهشتي ادا كردند افراد كمي نيستند و الان هم در سطح كشور شاغلند و این دبیرستان آدم معتاد و بي‌كار تحويل ‏نداد و بعيد مي‌دانم در آن‌ها یک چنین افرادی پيدا شده باشد. ‏

اینجایی كه شما تشريف آورديد منزل آقاي بهشتي بوده است. زمان دانشجويي ما بعد از اينكه ايشان از آلمان آمدند ‏شب‌هاي شنبه يك جلسه‌اي داشتند در خيابان ايران به نام مکتب قرآن كه تفسير مي‌گفتند و شب‌هاي پنجشنبه هم يك جلسه ‏خاص بود كه يك سري از دانشجويان و كساني كه از نزديكان ايشان بودند در آن جلسه حضور داشتند. توجه داشته باشید ‏که هر جاي كه جاي پاي دكتر بهشتي باشد خير و بركت را در آن محل مشاهده کرده و احساس مي‌كنيد؛ حتي جلسات ‏شوراي انقلاب هم آن زمان در اين مكان تشكيل مي‌شده است كه شما پايين تشريف ببريد مي‌بينيد.‏

من يك خير و بركتي در این دو سيد بزرگوار می‌بینم؛ يكي شهيد بهشتي هست و دیگری امام موسي صدر هستند و با ‏توجه به اینکه اين‌ها هم سن و سال هم هستند وقتي مكاتبات اين‌ها را آدم مي‌بيند از نظر فكري و از نظر تشكيلاتي به ‏قدري اين دو نزديك به هم هستند که گويا يك روح در دو بدن باشند. هر دو معتقدند به اینكه ما بايد تينك تانگ درست ‏كنيم يعني از آدم‌ها تانك‌هاي فكري درست كنيم. اين الان چيزي است كه در جامعه ما مغفول است دیگر! ‏

مورد دیگر كه راجع به شهيد دكتر بهشتي مورد غفلت واقع شده اين است كه ايشان اگر در قم مي‌ماند مرجع مي‌شد ولي ‏مسائل روز برايش مهم‌تر بود. ايشان مي‌گفت كه من هر وقت اگر احساس كنم كه در يك سينما بايد بلند شوم و تبليغ ‏ايدلوژي كنم لباسم را مي‌كَنم، مي‌روم روي سن و شروع به حرف زدن مي‌كنم. يعني كسي بود كه احساس وظيفه ‏مي‌كرد. شما ببينيد اولين جامعه مدني بعد از انقلاب اسلامي باز هم توسط شهيد بهشتي تشكيل شد؛ یعنی وقتی در تاریخ ‏بيست و دو بهمن‌ماه انقلاب پيروز مي‌شود، در بيست و نه بهمن آقاي بهشتي موجوديت حزب جمهوري اسلامي را ‏اعلان مي‌كند. ‏

بنده دو مطلب ديگر عرض مي‌كنم و بعد ديگر دكتر طباطبايي فرمايشاتي داشتند بفرمايند. ببينيد اينجا مشخصاتي كه مثلاً‌ ‏آقاي آیت الله صانعي داشته نوشته شده است: يوسف صانعي،‌ روحاني، مجرد و … يعني تمام زندگينامه و رزومه افراد ‏را امروز هم مي‌توانيم از روي نوشته‌هاي ایشان استفاده کنیم و داشته باشيم و به همين صورت در ارتباط با ديگر ‏افرادي كه اطلاعاتشان در اينجا ذكر شده است. ديگر اينكه به نظر من مهمترين خصلتی که دكتر بهشتي داشتند ‏مربي‌گري‌شان بود. الان خوب ديگر آيت‌الله و استاد و دكتر و اين‌ها زياد شده است ولی دكتر بهشتي كسي بود كه پاي ‏حرف شما مي‌نشست. مثلاً‌ در ارتباط با خود بنده در جلسات پنجشنبه مي‌نشست و مثلاً از من مي‌پرسيد كه تو زندگي‌ات ‏چطور مي‌گذرد يعني به فكر دانشجویش بود كه مشكلاتش را برطرف كند. لذا ما باید بتوانيم با اين هشتاد و پنجمين ‏سالگردي را كه برگزار می‌کنیم منشأ اثری باشیم برای انیکه انشاءالله بهشتي‌هاي جامعه ما بيشتر شوند و رغبت جوانان ‏ما به اين قشر در عمل بيشتر شود.‏

صادق طباطبايي:‏ بنده لابه‌لاي صحبت‌هاي شما دو سه نکته به ذهنم رسید در رابطه با شيوه تربیتی و کار سازماندهی آقای بهشتی كه بد ‏نیست در اینجا درباره آن‌ها توضيح دهم. یکی از ویژگی¬های ایشان این بود که برای اولیاء دانش¬آموزان پرسش‌نامه می-‏فرستادند؛ حدود بیست الی بیست و پنج تا سؤال، مي‌فرستادند كه اولیاء باید این¬ها را جواب می¬دادند و بعد ایشان نسبت ‏به پاسخی که اولیاء می‌دادند با تک‌تک دانش¬آموزان بحث می¬کردند. که مثلاً پدر شما دفعه پیش این چنین نوشتند و ‏اين‌جور شده است و این روند را دقت می¬کردند و نظارت می¬کردند. خود بنده در این باره دو سه خاطره¬ی بسیار زیبا ‏دارم كه به اميد خدا فرصتي باشد مجدد خدمتتان عرض می¬کنم. ‏

مطلب دیگر که من در آقای بهشتی به صورت شاخصه دیدم این است که زمانی که ایشان در هامبورگ به سر می¬بردند ‏هنوز فتوکپی و این سیستم¬های تکثیر وجود نداشت و با این وجود آرشیو مرکز اسلامی هامبورگ را که نگاه کنید این ‏مکاتبات را حتی مکاتبات خود بنده با آقای بهشتی به طور کامل و پرونده شده هنوز موجود است.به طوری که مثلاً در ‏زمان دادن پاسخ به نامه¬ها ایشان زیر تمامی این برگه¬های پاسخ نامه، کاربن می¬گذاشتند و به این صورت بود که ‏مجموعه این مکاتبات يعني مجموعه كامل نامه‌هايي كه به ايشان ارسال شده است و همچنين پاسخ‌هايي كه ايشان ‏نوشته‌اند، هنوز موجود است. و به این صورت تمام سوال و جواب¬های طرح شده در این آرشیو کماکان وجود دارد؛ ‏چنانچه کسی بعد از مدت¬ها به این آرشیو رجوع کند متوجه مي‌شود كه موضوع مکاتبه چه بوده، سوال چه بوده و ‏موضع‌گيري و پاسخ ايشان به آن مسئله چه بوده است و از روال این سوال و جواب¬ها کاملا مطلع مي‌شوند.‏

‏ نکته¬ی سومی که ایشان در مورد آقای بهشتی گفتند اینکه اگر آقای بهشتی در حوزه مانده بودند قطعاً از مراجع می¬شدند ‏که در آن هم تردیدی نیست و بنده عين همین تعبير را در مورد آقای صدر عرض می‌کنم که از پسرعمویشان شهید ‏سیدمحمدباقر صدر شنیدم. ایشان به بنده می‌گفتند که سال 44 بود که آقا موسی می‌خواستند به مدت دو سه سالی بیایند ‏اینجا، روزی که قرار بود از علمای نجف خداحافظی کنند و بیایند آقای خویی گفتند که وقتی سیدموسی آمدند خداحافظی ‏کنند من دلم گرفت و ایشان گفتند که کاش من هیچ وقت این صحنه را ندیده بودم. بعد خود ایشان به امام موسی صدر ‏گفته بودند که پسرعمو نرو، تو با این وضعیتی که الان داری، دو سه سال دیگر در حوزه بمانید جزو برجسته¬ترین ‏فقهای روز می¬شوید. مرحوم پدر من می‌گفته¬اند که آقا موسی حتی قبل از اینکه بروند نجف مجتهد مسلم بودند. پاسخ ‏آقای صدر به این جریان چه بود؟ ایشان گفته بودند که پسرعمو، این حوزه¬ها برای من انتهای راه نیست. ما باید برویم ‏وارد اجتماع شویم و کار ناتمام سید جمال را به انتها برسانیم با این تفاوت که خطای او را مرتکب نشویم. چراکه ‏سیدجمال¬الدین اسدآبادی اصلاحات را از رأس شروع کرد و از سران و ما با این روش به جایی نمی¬رسیم. ما باید برویم ‏به اجتماع، در جامعه و پایین¬ترین قشرهای اجتماعی و دست مردم را بگیریم و بیاوریمشان بالا. این¬ها وقتی به جایگاه ‏خودشان رسیدند حق خودشان را می¬توانند بگیرند. ‏

شما ببینید این عزیزان وقتی در زمان حیاتشان یک مؤسسه¬ای را تأسیس می¬کنند و یک تشکیلاتی را راه¬اندازی می¬کنند ‏تا زمانی که خودشان هستند خوب اداره می¬شود وقتی که از صحنه خارج می¬شوند این¬ها رفته رفته مضمحل و کم¬رنگ ‏می¬شود. تمام سازمان¬هایی که آقای صدر در لبنان تأسیس کرده با این که الان سی و پنج شش سال از مفقود شدن ایشان ‏گذشته است همچنان این نهادها با قدرت بیشتر فعالیت می¬کنند. تأسیساتی را هم که آقای بهشتی ایجاد کردند خودش و ‏ثمراتش را امروز داریم مشاهده می¬کنیم.‏

محمدحسن اصغرنيا: يك چيزي كه يادم است اين است كه آقاي بهشتي رياضياتشان خيلي در سطح خوبي بوده است كه ‏آيت‌الله محفوظي،‌ آيت‌الله امينيان، آيت‌الله محمدي گيلاني و آيت‌الله ايماني يك ماه مي‌آيند پيش دكتر بهشتي و مي‌گويند كه ‏در این مدت یک ماه رياضيات را نزد شهید بهشتی مي‌خوانده‌اند. بعد در اينجا آقاي ربّاني املشي (كه آقاي دكتر اينجا ‏نوشته‌اند ربّاني رشتي)،‌ بعد آقاي ربّاني شيرازي كه ايشان هم جزو همين گروه بودند و آيت‌الله آقا سيدمجتبي رودباري ‏كه الان در رشت هستند. بنابراین می‌بینید که نیروهای آقای بهشتی در همة ايران همين امروز هم حضور دارند و این‌ها ‏می‌گویند ما استراكچر و سازماندهي را از آقاي دكتر بهشتي ياد گرفته‌ايم. ‏

يكي از خبرنگاران: اگر اجازه دهيد دو سه تا سوال را خدمتتان مطرح مي‌كنم. در رابطه با اينكه حالا ما خودمان بچه‌هاي ‏بعد از انقلاب بوديم و متولد سال 60 هستيم و هميشه در تاريخي كه مي‌خوانيم گفته مي‌شود كه زمان شاه دوره اختناق و ‏دوره بسته بودن فضا بوده است ولي ما مي‌بينيم كه در چنين شرايطي چنين تشكيلاتي اجازه فعاليت دارد و چنين ‏بسترسازي‌هايي فراهم مي‌شود که در نتیجه آن هم به انقلاب اسلامی منتج می¬شود. در حالیکه بعد از انقلاب، ما می‌بینیم ‏که چنین اتفاقی نمی¬افتد و در واقع همان مدرسه از آن شکل اجتماعی و مدنی آن در می‌آید و به صورت دولتی اداره ‏می¬شود. سوالی که از محضرتان دارم یکی اینکه بعد از اینکه شهید بهشتی به هامبورگ اعزام می¬شوند مدیریت مدرسه ‏را چه کسی عهده دار می شود و دیگر اینکه مفاد درسی که در آنجا مورد تدریس قرار می گرفته است چه بوده است. ‏چون هر یک از مدارس فرهنگ، علوی و … مفاد درسی‌شان همه تحت نظر آموزش و پرورش تعیین می شود و آیا در ‏مدرسه دین و دانش هم همین دروس تدریس می شده‌اند یعنی مفاد درسی با نظر مستقیم و تحت نظر آموزش و پرورش و ‏یا وزارت فرهنگ آن زمان مشخص می‌شده است و یا نه، یعنی متولیان تاسیس این مدرسه می‌توانستند با نظر خودشان ‏دروسی را به این مفاد درسی افزوده یا از آن کم کنند؟ و دیگر اینکه روال مدرک دادن‌ها به چه صورت بوده است یعنی ‏آن هم با نظارت اداره فرهنگ انجام می‌شده است و یا این مورد صرفاً تحت نظر مسئولین مدرسه انجام می‌شده است؟

نصرت‌الله شادنوش: بله، کلیه دروس مثل دروسی بود که در دیگر دبیرستان‌ها و مراکز رسمی کشور تدریس می‌شد منتها ویژگی ‏این مدرسه به دلیل دارا بودن اساتید شایسته و بنامی بود که این مدرسه از دارا بودن آن برخوردار بود یعنی این‌ها ‏ضمن اینکه این کتب را تدریس می‌کردند اهداف و برنامه‌های زیبای خودشان را هم اجرا می‌کردند. حتی دکتر بهشتی ‏همان‌طور که دوستان فرمودند دبیر زبان بودند و آقای رشیدپور یا آقای نیری آن زمانی که کلاس ما بودند تعلیمات دینی ‏می‌گفتند و در ضمن آن مطالب دینی را به صورت انگلیسی هم ترجمه می‌کردند و ما را هم موظف می کردند که به آن ‏شکل یاد بگیریم. و تعلیمات دینی‌ای را که درس می‌دادند یک تعلیمات دینی عمیق و شایسته بود و هیچ چیزی را از ‏نظر اعتقادات دینی فروگذار نمی‌کردند و در مسائل سیاسی هم کاملاً در حالی که نظم‌شان را رعایت می‌کردند خیلی ‏عاقلانه و صحیح ورود می‌کردند. مثلاً من یادم است که یک روز امتحان تاریخ داشتیم و مصادف بود با سخنرانی ‏حضرت امام که من به همراه یکی از هم شاگردی‌ها (آقای محسن قدیری) به خاطر جاذبه سخنان امام نشستیم و سخنان ‏امام را تا انتها و دقیق گوش دادیم. خوب وقتی که آمدیم مدرسه ایشان گفتند که شما از نظر من غایب بودید و من برای ‏شما غیبت رد می‌کنم چون باید سر کلاس حضور پیدا می‌کردید. گفتیم که آقا سخنرانی آقای خمینی بود ما نشستیم گوش ‏دادیم حتی حاضریم بنشینیم و متن کامل سخنرانی را هم برای شما بنویسیم ایشان گفتند که صداقت شما را قبول دارم اول ‏آن را بنویسید و اما غیبت شما را درج کردم که الان هم در کارنامه‌ها (این غیبت‌ها) هست که مثلا آقای اصغرنیا 10 ‏ساعت غیبت غیرموجه و یک ساعت غیبت موجه داشتند. که روی این مسائل خیلی دقیق بودند.‏

از دیگر اصول تربیتی ایشان این بود که این مدرسه تنها دبیرستانی بود که دانش آموزان به فکر تقلب و استفاده از ‏معلومات دوستان نبودند و هر کس سعی می‌کرد طبق آنچه که آقای بهشتی از آنها می‌خواهند خودشان را وفق دهند و ‏پیش روند و حتی آقای دکتر هم می‌شناسند که یک بار آقای کامکار که از وابستگان نزدیک وزیر تیمورتاش یعنی وزیر ‏و رئیس آگاهی رضاشاه بود، ایشان آمده بود در دبیرستان که آقای بهشتی را بعد از جلسه‌ای که با آقای مهندس بازرگان ‏و آقای سحابی و این‌ها در تهران تشکیل داده بودند و تصمیم‌گیری کرده بودند به مراکز امنیتی ببرند. ما زودتر رفتیم در ‏خانه آقای بهشتی و به ایشان گفتیم که این‌ها آمده‌اند و در مدرسه نشسته‌اند منتظر شما. آقای بهشتی سریع لباسشان را ‏پوشیدند و آمدند و بعد آقای کامکار دیدند که ایشان آمدند با توجه به اینکه ایشان خیلی هم آدم کاردان و در عین حال ‏خیلی هم آدم خشنی بود برای اینکه هنگام ورود آقای بهشتی با تهاجم دانش‌آموزان مواجه نشود بلند شد و آمد بیرون. ‏آقای بهشتی به ایشان گفتند که ببینید من هر روزی احساس کنم که این تابلوی دبیرستان را باید بیاورم پایین و تابلوی ‏حزب را جای آن نصب کنم این کار را قطعاً انجام خواهم داد و شما مرا از این وظیفه‌ام نمی‌توانید دور کنید. یعنی یک ‏آدمی با این ویژگی‌ها بود و بنابراین با این شرایط بود که به ایشان اجازه می‌دادند که حتی در آن شرایط هم به کارشان ‏ادامه دهند. ‏

صادق طباطبایی: اهمیت کار آقای بهشتی این است که در آن فضای اختناق و در آن فضای حاکمیت به نوعی عمل کردند ‏و انسان¬هایی را با این ویژگی‌ها تربیت کردند که این ثمراتش است و به همین دلیل هم ایشان تبعید شدند. بنابراین ‏اینگونه نبود که آزادی مطلق داشته باشند.‏

نصرت‌الله شادنوش: فکر می‌کنم سال 44 بود که ایشان تبعید شد که بعد سال 45 ـ 46 به هامبورگ آلمان آمدند. ببینید آقای دکتر ‏بهشتی تحت تعقیب دولت شاهنشاهی بود دلیل آن هم این است که به ایشان مجوز تأسیس مدرسه را نداده بودند. ایشان هم ‏‏[به این خاطر مجوز تأسیس دبیرستان را به نام] آقای دکتر مهدی حائری یزدی فرزند آقای شیخ عبدالکریم حائری یزدی، ‏مؤسس حوزه علمیه قم، می‌گیرند و جالب است که در این جواز که به ایشان در تاریخ 4/4/1334 داده‌اند که حالا یک ‏کپی هم از آن خدمت آقایان از این برگه خواهیم داد، آمده که طبق مصوبه 679 اُمین جلسه شورای عالی فرهنگ مورخ ‏خرداد 34 اجازه تأسیس یک باب دبیرستان کامل پسرانه به نام دین و دانش به شما داده می‌شود که در شهرستان قم به ‏مدیریت خود دائر کنید مشروط به اینکه کلیه مقررات وزارت فرهنگ را دقیقاً اجرا نمایید و چنانچه بعداً بخواهید محل ‏آموزشگاه را تغییر دهید باید قبلاً رضایت وزارت فرهنگ را جلب کنید. این امتیاز قابل انتقال به غیر نیست. با امضاء ‏وزیر فرهنگ دکتر محمود مهران. بعد آقای حائری یزدی نامه‌ای به آموزش و پرورش قم می‌نویسند که از این به بعد از ‏طرف من به آقای بهشتی دبیر زبان انگلیسی مدرسه حکیم نظامی قم مجوز داده می‌شود که کارهای جانبی دین و دانش ‏قم را (که آقای بهشتی قبل از اینکه به مدرسه دین و دانش بیاید در مدرسه حکیم نظامی قم زبان انگلیسی درس ‏می‌داده‌اند) پیگیر باشند و به جای این جانب می‌توانند امضاء کنند؛ مهدی حائری یزدی.‏

یادتان باشد که در این سال‌های حدود سال 34 زمان حضور مرحوم آیت¬الله بروجردی در قم بوده و حاکمیت مرحوم ‏آیت¬الله بروجردی یک حاکمیت بسیار مقتدرانه بوده است و این طور نبوده که آقای بروجردی به هیچ مسئله‌ای کار ‏نداشته باشند. ایشان در جایگاهی بودند که شاه درب خانه آقای بروجردی رسیدند و ایشان راهشان ندادند. ایشان در یک ‏جایگاه بسیار والایی قرار داشتند و دبیرستان‌های قم و افراد شایسته‌ای مثل آقای بهشتی در آن محیط خیلی راحت‌تر ‏می‌توانستند کار کنند. پدر آیت¬الله طباطبایی، آیت¬الله سلطانی که در مسجد بازار هم نماز می‌خواندند و از افراد بسیار ‏شایسته بودند از افراد اطرافیِ آقای بروجردی بودند. یعنی آقای بروجردی از اطرافیانشان هم [کسانی مثل] پدر مرحوم ‏آیت¬الله فاضل و علمای بزرگی [بودند که] دور مرحوم آیت¬الله بروجردی بودند که [باعث می‌شد حتی] افراد برجسته‌ی ‏دربار مثل صدرالاشراف و افراد دیگر در مقابل آقای بروجردی بسیار خاضعانه عمل کنند و در آن شرایط در درس آقای ‏بروجردی شرکت می‌کردند و شاگرد ایشان بودند و به این خاطر زمینه فعالیت برای ایشان آنطور که احساس می‌کنید ‏ممکن بوده برایشان محدودیت ایجاد شود اینطور نبوده است. که حتی آقای بروجردی یک دفاع بسیار جانانه و وسیعی ‏از روحانیت داشتند و حتی خودشان [برای رسیدگی به امور این قشر، یعنی روحانیت] دادگاه داشتند. ‏

خبرنگار شبکه خبر: سوالی دارم راجع به بحث ساده‌زیستی شهید بهشتی با توجه به اینکه شما هم در فرمایشاتتان ‏مطالبی را گفتید که در خاطرات آقای روحانی هم هست. می‌فرمایند که از جمله معممین که بنده خیلی به آنها گرایش ‏داشتم و الگوی رفتاری و الگوی کاری من شدند از نظر ساده‌زیستی، موقر بودن و لباس شکیل پوشیدن آیت‌الله شهید ‏دکتر بهشتی بود. راجع به این هم توضیحاتی بفرمایید. یعنی با توجه به اینکه ما که ایشان را ندیده بودیم اما لباسی را که ‏می‌پوشیده‌اند در عین اینکه خیلی ساده بود در عین حال خیلی هم شکیل و رسمی لباس می‌پوشیده‌اند. ‏

محمدحسن اصغرنیا: ببینید هر کسی را باید از خانواده‌اش بشناسیم. دکتر بهشتی که از آلمان آمده بودند در مسجد امام علی اصفهان ‏اولین سخنرانیشان آنجا بود، همه منتظر بودند که خوب چه مسائل مهمی را قرار است که از ایشان بشوند. ایشان ‏می‌گویند: «بسم الله الرحمن الرحیم. من اول از هرچیز از همسرم تشکر می‌کنم…» و این اصلاً رسم نبود که هیچ ‏آخوندی از همسرش تشکر کند و این نشاندهنده آن معرفت و منزلتی بوده است که این شهید بزرگوار برای همسرشان ‏قائل بوده‌اند. ایشان دو پسر و دو دختر هم دارد شما توجه کنید که اینها همه‌شان یا عضو هیئات علمی دانشگاه هستند و ‏یا محقق و پژوهشگر هستند. در مورد آقای دکتر بهشتی و دیسیپلینی که داشتند یادم است زمانی که من به دبستان ‏امیرکبیر می‌رفتم آقای برقعی رئیس آن مدرسه بودند. و منزل ما روبه‌روی دبیرستان دین و دانش در همان کوچه‌ای بود ‏که آقای دکتر بهشتی منزلشان بود که بعد به باغ پنبه و اینها منتهی می‌شد و من روزی دو بار ایشان را می‌دیدم. آن ‏موقع من کلاس چهارم ابتدایی بودم، خوب ایشان آن وقار و آن راه رفتنشان و آن لبّاده‌ای که می‌پوشید و بعد هم به هر ‏کس هم که می‌رسید آن سلام و علیکی که می‌کردند [خیلی جلب توجه ما را می‌کرد]؛ که چون ما دو نوع لباس آخوندی ‏داریم که یکی آن لبّاده است که خیلی تشریفاتی و دیپلماتیک است و یکی هم قباست. جالب این است که ایشان همیشه ‏منظم بود. در همین خانه من شاهد بودم که مصاحبه‌های قبل و بعد از انقلاب ایشان همین جا انجام می‌شد و تنها کسی ‏بود که مترجم نمی‌خواستند، یعنی همه این‌ها جزو ویژگی‌های ایشان است و همه این صحبت‌ها را خودشان انجام ‏می‌دادند.‏

مورد دیگری که من فکر می‌کنم آقای دکتر بهشتی داشتند که من آن شب آخر این مورد را دیدم که حالا از گفتن این ‏مطلب متأثر هم می‌شویم، اتفاقا آقای حسن روحانی هم بود که گفتند آقای اصغرنیا اینها بهشتی را مگر با آر.پی.جی ‏بزنند! ما دیدیم که اوضاع گویا خیلی خطرناک شده است که بعد روز یکشنبه که ما به جلسه دفتر مرکزی حزب آمدیم در ‏آن شب من چیز عجیبی دیدم؛ از آن موارد یکی این است که آقای دکتر بهشتی عطر گل یاس می‌زدند و همیشه معطر ‏بود (امام هم یکی از خصلت‌هایشان این بود که علاوه بر دمپایی ورنی که به پا می‌کردند، عطر و ادلکن می‌زدند) و آن ‏شب من دیدم که آقای بهشتی یک قبای ارغوانی رنگ به تن دارد که خود آقای دکتر علیرضا بهشتی و محبوبه خانم ‏می‌گویند که اصلاً آن روز ما را که بغل کرد گویی بوی وداع می‌داد و بنده این مطلب را در خاطرات ایشان خواندم. ‏ولی آقای دکتر بهشتی آن روز قبل که آن حادثه پیش آمده بود که بنی‌صدر عزل شده بود و مجاهدین خلق فعال بودند و ‏مجاهدین اعلان جنگ مسلحانه داده بودند و ما هم که خودمان می‌دانستیم که در میدان مین داریم می‌رویم ولی ما همان ‏شب آخرین نماز را که با ایشان خواندیم و آقای دکتر بهشتی طوری بودند که سادگی را در ایشان در عمل می‌توانستیم ‏لمس کنیم. یکی همان نظام‌مند بودن ایشان، یکی دیسیپلینشان سر کلاس. به طوریکه چنانچه شما با ایشان 10 دقیقه وقت ‏ملاقات گرفته بودید و دو دقیقه دیر می‌آمدید ایشان وقت ملاقات را 8 دقیقه اختصاص می‌دادند و می‌گفتند که چون شما ‏دو دقیقه دیر آمدید و آن نفر بعد از شما حق دارد. از دیگر ویژگی‌هایشان که آن هم موضوعی است که الان عالمان دینی ‏ما باید از ایشان یاد بگیرند از جمله این بود که آقای بهشتی در استخدام کلماتشان خیلی دقت به خرج می‌دادند که اصلاً ‏گویا ریزه‌سنگ‌هایی در دهانشان بود که کلماتشان را حساب شده انتخاب می‌کردند و ادا می‌کردند و به همین صورت هم ‏برخوردها و رفتارهایشان بود که همه حساب شده بود که انشاءالله روی این بحث هم بیشتر کار شود. من وقت را به آقای ‏دکتر طباطبایی می‌دهم که اگر در مورد سادگی آقای دکتر مطالبی دارند بفرمایند. ‏

صادق طباطبایی: به این خاطر که فضا کمی تلطیف شود در مورد آراستگی شهید بهشتی که شما هم به آن اشاره کردید ‏بنده هم مطلبی را عرض می‌کنم؛ ایشان خیلی آراسته بودند، پدر من هم همین‌طور بودند که من از دیگران شنیده‌ام که ‏مثلاً فرض کنید در قم پنجاه سال پیش ایشان قبای ابریشمی سفید می‌پوشیدند و یا همچنین خود امام [که به بحث آراستگی ‏اهمیت فراوان می‌دادند]. من خاطره‌ای را خدمتتان عرض می‌کنم؛ یک شب خدمت امام بودیم سال 61-62 بود که دو تا ‏از خانم‌ها هم حضور داشتند. یکی‌شان خواهر بنده بودند، مرحوم احمدآقا هم بودند و نشسته بودیم که یکی از خانم‌ها که ‏گویا خانم آقای بروجردی بودند گفتند که آقا تلویزیون را روشن کنید ببینیم چه می‌گوید که گویا یک نفر دارد در اوج ‏زشتی و در اوج شلختگی در مورد زیباشناسی و زیبایی صحبت می‌کند. یکی از خانم ها گفت که اصلاً چنین آدمی نباید ‏در تلویزیون در چنین موردی صحبت کند کسی باید در این باره حرف بزند که خودش هم آدم زیبایی باشد. در غیر ‏اینصورت اگر کسی حرفی برای گفتن دارد باید بنویسد بدهد و یا در رادیو صحبت کند. خانم مرحوم اشراقی یعنی دختر ‏بزرگ امام گفتند که آقا اصلاً به نظر من این رادیو و تلویزیون یکی از معیارهایش در انتخاب افراد زشتی است که یعنی ‏می‌گردند زشت‌ترین افراد را انتخاب کنند؛ هم برای مسئولیت و هم برای گفت‌وگوهایشان. خانم حاج احمدآقا گفت چه ‏بدبختی! که اگر خارجی‌ها بخواهند از طریق تلویزیون مردم ایران را بشناسند فکر می‌کنند که یک آدم زیبا در ایران ‏وجود ندارد. امام که تا این لحظه ساکت بودند زبان باز کردند و گفتند که بحث بالاتر از این حرف‌هاست، من اعتقاد دارم ‏قوی‌ترین نهضتی که بعد از انقلاب در ایران شکل گرفت نهضت ضد جمال است! یک روز آقای پرورش که وزیر ‏آموزش و پرورش دولت مرحوم شهید رجایی بودند در کرمان سخنرانی داشتند؛ به مناسبتی در ارتباط با نظم و تمیزی و ‏اینها صحبت می‌کردند و می‌گویند که توجه کنید که امام بهترین ادکلن‌ها و شیک‌ترین عطرها را استفاده می‌کند. هجوم ‏می‌شود به ایشان که چرا امام را به این حرف‌ها متهم می‌کنید. ایشان پیامی می‌دهد به امام که من را نجات دهید، من الان ‏تحت فشارم به اینکه چرا شما را دارم متهم می‌کنم به استفاده از عطر! امام رو کردند و گفتند نگفتم که نهضت ضد جمال ‏قوی‌ترین نهضتی است که پا گرفته است. ‏

خود امام خیلی به آراستگی و این مسائل مقیّد بودند. به عنوان مثال اگر شما یکی دو ساعت مانده به ظهر در محضر ‏امام بودید همین که مرتب به ساعت ظهر نزدیک‌تر می‌شد شما در چهره ایشان می‌دیدید که بشاش‌تر می‌شدند، جانمازشان ‏را که باز می‌کردند شانه و آینه در جانمازشان بود. آرایش می‌کردند و بعد عطر می‌زدند. از عطرهای خوبی که داشتند ‏یک شیشه کوچک درست می‌کردند و در جانمازشان می‌گذاشتند و ایشان با عطر نمازشان را شروع می‌کردند.‏

یک امری را در نجف من دقت کردم که سال 48 و 49 بود که امام هر سال ایام اربعین می‌رفتند کربلا و بنده تصادفاً آن ‏سال آنجا بودم. من و خواهرم و احمدآقا هم قرار شد برویم کربلا. عصر که ایشان داشتند برای رفتن آماده می‌شدند من ‏رفتم که از محضرشان خداحافظی موقتی بگیرم، وضو که گرفتند و آمدند در اتاق، داشتند خودشان را خشک می‌کردند. ‏قبایشان را که پوشیدند یک جوراب برداشتند و آمدند نشستند بپوشند. جوراب را باز کردند، یک نگاهی به آن کردند، ‏بستند و گذاشتند کنار و یک جوراب دیگر برداشتند. من اینجا تیز شدم که ببینم چرا ایشان چنین کاری کرده‌اند؛ دقت ‏کردم دیدم که قبای ایشان سرمه‌ای است، جوراب اولی که برداشتند قهوه‌ای بود، جورابی که عوض کردند خاکستری بود ‏و شما می‌دانید که رنگ سرمه‌ای با خاکستری سِت می‌شود و با رنگ قهوه‌ای سِت نمی‌شود و البته از این ریزه‌کاری‌ها ‏الی ماشاءالله در امور ایشان دیده می‌شود که این ها به هیچ وجه اصراف و یا بیش از حد مصرف کردن نبود. این ‏رعایت آراسته بودن و تمیز بودن و هماهنگی است که امام موسی صدر هم همین‌طور بودند، ما را هم از بچگی همین ‏جور و به همین شیوه تربیت کرده بودند.‏

خبرنگار شبکه خبر: حالا با توجه به صحبت‌هایی که در مورد رئیس آگاهی فرمودید و به اصطلاح صحبتی که بین ‏شهید بهشتی و این فرد انجام شده بود که من هر جا که احساس تکلیف کنم همان کار را انجام می‌دهم با توجه به این ‏شجاعت و استواری که در شهید بهشتی می‌بینیم و در ایشان موج می‌زند، یک صحبت خیلی معروفی هم ایشان دارند که ‏درباره استکبارستیزی می‌گویند که «امریکا اگر از دست ما عصبانی هستی، عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر.» ‏می‌خواستم بدانم که جغرافیای این حرف کجا بوده است و در چه زمانی ایشان به این صحبت وقوف پیدا کردند و این ‏گفته را مطرح کرده‌اند و شاهد مثال این حرف چه بوده است؟

محمدحسن اصغرنیا: دقیقاً در خاطر ما نیست که کجا این حرف دقیقاً گفته شده است. سال 60 بود اگر اشتباه نکنیم اما توجه کنید که ‏ما نمی‌خواهیم وارد این چنین بحث‌هایی شویم که متاسفانه یکی از ظلم‌هایی که نسبت به شهید بهشتی می‌شود همین است ‏که تا حرف دکتر بهشتی را می‌زنیم می‌گویند که ای آمریکا از ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر. باید در نظر ‏گرفت که دکتر بهشتی متناسب با اوضاع روز صحبت می‌کرد. آن موقعی که لانه جاسوسی گرفته شد و فضاسازی که ‏انجام شد شما ببینید که توسط دکتر بهشتی در مجلس خبرگان چه موضع‌گیری انجام می‌شود. در آن زمانی هم که دکتر ‏بهشتی این صحبت را کرده بودند یک بحثی بود که دکتر بهشتی این جمله‌ را گفتند و توجه داشته باشید که این یک جمله ‏فرهنگی اسلامی است که با توجه به این آیه که می‌گوید: «موتوا بغیضکم»، بیان داشته‌اند. لذا دکتر بهشتی در آن مقطع ‏خاص این برخورد را داشته‌اند و به نظر بنده اگر آقای دکتر بهشتی امروز باشند با این مسائلی که الان پیش آمده است در ‏جهان امروز من فکر می‌کنم که امروز دکتر بهشتی مواضعش، مواضع امروز خواهد بود.‏

صادق طباطبایی: در مورد جغرافیای این حرف اجازه دهید توضیح دهم که آن زمان در خصوص نوارهای مرزی کشور ‏از کردستان گرفته تا بروید بالاتر که حتی به ماهیگیران بندر انزلی سرایت کرده و بعد می‌آیید ترکمن صحرا، جالب ‏است بدانید که در این مقطع مجاهدین خلق در ترکمن صحرا یک ستاد اجرایی و یک دولت تشکیل داده بودند، سربرگ ‏و ستاد اجرایی جمهوری سوسیالیستی خلق ترکمنستان. در سیستان و بلوچستان که به هم ریخته بود من آن موقع وزارت ‏کشور بودم که وزیر کشور به من گفتند که با آقای خامنه‌ای صحبت کنید که ایشان با آن رهبران اهل تسنّن آشنایی و ‏رفاقت دارند بروند آنجا ببینند چه کار می‌توانند انجام دهند. ما هلی‌کوپتر را برایشان فراهم کردیم و ایشان رفتند آنجا و ‏غروب از زابل با من تماس گرفتند که چشمت روشن! تا من پیاده شدم گفتند که به جمهوری سوسیالیستی بلوچستان ‏خوش آمدید. این شرایطی بود که آن موقع به وجود آمده بود بعد می‌آمدیم در نوار مرزی جنوب در خوزستان، بعدها ‏مشخص شد که این‌ها همه تحریکاتی است که گروهک‌ها با حمایت امریکا، انگلیس و شوروی دارند انجام می‌دهند، و با ‏توجه به عکس‌العملی که مردم ایران نشان دادند اینجا بود که آقای بهشتی این کلام را می‌گویند که انقلاب ما چنین ‏انقلابی است و اینکه: «ای امریکا یا از عصبانیت خود دست بردار و یا اینکه از دست ما عصبانی باش و … ». من ‏اینجا از صدا و سیما گلایه دارم که حتی از امام در موقعیت‌های مختلف که کلامی را پخش می‌کنند شأن نزول این بیان ‏را ارائه نمی‌کنند. یک بلوا و شورشی در دانشگاه اتفاق افتاده بود و امام می‌گویند که خود دانشجویان ما این اراذل و ‏اوباش را بیرون می‌کنند از دانشگاه که این مربوط به اردیبشهت سال 60 می‌شود که مجاهدین خلق دانشکده فنی دانشگاه ‏تهران را اشغال کردند. این جا امام می‌گویند که دانشجویان خودشان این عده را می¬ریزند بیرون و پخش این مطلب در ‏شرایط دیگری امکان سوءاستفاده را باز می‌کند و بهتر است که این کار انجام نشود. ‏

همان‌طور که علمای ما هم باید به سیره مراجعه کنند و با توجه به آن عمل بکنند یعنی به این صورت باید باشد نه اینکه ‏نگاه کنند که در چنین مسئله‌ای مثلاً پیامبر در آن زمان چطور برخورد می‌کردند بلکه باید به این توجه داشته باشند که ‏پیامبر اگر امروز بودند با توجه به شرایط امروز چطور رفتار می‌کردند؛ یعنی باید در موارد دیگر و مشابه نسبت به ‏عملکرد پیامبر و شخصیت ایشان چنان شناخت عمیقی پیدا می‌کردند که بتوانند تشخیص دهند که در مورد مشابه کنونی ‏با این که شاید عین مصداق آن هم وجود نداشته باشد چطور رفتار می‌کردند. ‏

خبرنگار: شبیه گفتار شهید مطهری که چنانچه شما نگران زنده ماندن درس‌های کربلا و عاشورا هستید باید بفهمید با ‏توجه به واقعه عاشورا، امروز درباره فلسطین چطور باید رفتار کنید.‏

محمدحسن اصغرنیا: از آقای بهشتی سوال شد که دکتر بالاخره یک سری تخلفاتی می‌شود. ایشان فرمودند که در روی زمین به ‏دنبال فرشته نباشید. یعنی با توجه به اینکه می‌گویند که انسان جایزالخطاست و برخی می‌گویند که واجب‌الخطاست این ‏شاید باید توجه دوستان ما در رسانه‌ها به این موضوع توجه بیشتری دهد که ما باید کمی بازتر عمل کنیم. ‏

توجه کنید که ما برای کانون دانش آموختگان دبیرستان دین و دانش حتی یک ریال کمک دولتی از هیچ کس نگرفتیم و ‏خودمان داریم اداره می‌کنیم که انشاءالله به یاد شهید بهشتی بیاییم این باب کرسی آزاداندیشی را از امروز شروع کنیم. ‏

سوال: بعد از رفتن آقای بهشتی مدرسه توسط کدام عزیزان اداره می‌شده است؟

محمدحسن اصغرنیا: بعد از رفتن شهید بهشتی به آلمان، آقای رشیدپور و بعد هم آقای غروی بوده و الان هم هنوز فعالیت این ‏مدرسه ادامه دارد اما آموزش و پرورش آن را به صورت یک مدرسه معمولی تلقی کرده است. ما هستیم که می‌خواهیم ‏با حضور این دانش‌آموختگان فضایی که در زمان حیات آقای بهشتی حاکم بوده است را تا حدودی در آن احیا کنیم. از ‏آقایان، آقای رشیدپور در قید حیات هستند که گاهی هم مقالاتی در روزنامه از ایشان چاپ می‌شود. آقای میرابوالفتح ‏دعوتی هم هنوز هستند. ‏


دیدگاه‌ها