1. Skip to Main Menu
  2. Skip to Content
  3. Skip to Footer
سایت "بنیاد نشر آثار و اندیشه های شهید آیت الله دکتر بهشتی" تنها منبع رسمی اخبار و آثار شهید بهشتی است
مصاحبه با آیت الله دکتر احمد احمدی درباره شهید بهشتی - بخش دوم/پایانی

دکتر بهشتی دنبال شهرت نبود/ او اساساً می خواست کار مفيد انجام بدهد

  • حضرت عالی هم به علت اشتغال فکريتون و اشتغال روزانتون پيش از انقلاب در دبيرستان­ها تدريس داشتيد و مشغول بوديد. يکی از مواردی هم که ما می خواهیم بدونيم راجع به تحولی است که گروه آقای بهشتی، مرحوم باهنر، مرحوم برقعه ­ای، آقای دکتر گلزاده غفوری و ديگران در شيوه­ی تدوين کتب تعليمات دينی که به وجود آوردند. اولاً ديدگاه­های خودتان را بفرماييد، ثانياً آيا مرحوم بهشتی روششون اين بود که اين کتاب­ها را معمولاً نظرسنجی می­کرد، نظر می­خواست از کسانی که دست اندر کار بودند؟ آيا همچين موقعيت­هايی پيش آمد يا نه؟

 

آقای احمدی : عرض کنم به حضورتون همان حرفی که در مورد دانشگاه­ها زدم را در مورد دبيرستان هم صادق است يعنی يک مرکزی که بياد بنشيند کتاب­های درسی را واقعاً با يک اهداف خاصی بررسی کند که ما کجا می­رويم، فرض کنيد اين تعليمات دينی که در دبيرستان تدريس می­شود اين می­خواهد چه بشود، دانش­آموزی که اين را فرا بگيرد کجای زندگيش را می­خواهد با اين حل بکند و کدام مشکل را. بنده قبل از تدوين آن کتاب­ها تدريس کرده بودم. البته معمولاً کلاس پنج و شش دبيرستان درس می­دادم و بعد از تدوين آن کتاب­ها هم تدريس کردم همان­ها را. اينها می­دادند به يک کسی يک کتابی می­نوشت بعد می­بردنش آنجا و گزينش می­کردند حالا آقای ايکس اين کتاب­ را نوشته و يکی ديگر هم، شايد در همين کتاب­ها ملاحظه می­کردند که يک چيزی باشد که خيلی خاصيتی نداشته باشد؛ مثلاً بنده در دبيرستان کتابی را که در دبيرستان تدريس می­کردند ] را یادم هست[ يک بخشيش راجع به ارث بود، خودم هی می­گفتم آخه اين ارث به چه درد اين دانش ­آموز می ­خورد که حالا اگر کسی مرد عمه­ اش ارثش را می­برد، چقدرش می­برد يا نمی­دونم مادر چقدر می­برد، پدر چقدر می­برد. الان هم يکی از مشکلات يعنی مسائل همين است که ارث چه جوری تقسيم می­شود حالا آن اختلافاتی هم که از اهل سنت است در مورد کلانه و نمی­دانم فلان و اينها، آن هم حالا با قول و تصويب چه می­شود. به همين جهت بنده اين کتاب را کنار می­گذاشتم خودم يک چيزی را که به ذهنم می­آمد که به درد حال و آينده­ی اينها می­خورد تدريس می­کردم و هنوز هم دانش­آموز ما هر وقت می­بيند هم خودش هم خانوادش سپاسگذارند. خدا رحمتش کند اين آقای پورمحمدی خياطی شرافت را داشت خيلی آدم دينداری بود دو تا از بچه­هايش توی همان دين و دانش بودند که پيش ما درس می­خواندند هميشه از من تشکر می­کردند که اين بچه ­ها نسبت به شما عرض کنم که و همين طور حالا ديگه بگذريم. بنابراين آنچه آن وقت­ها تدوين می­شد چيزی نبود که يک هدف خاصی را در نظر داشته باشد ولی کاری که اين بزرگواران انجام دادند که واقعاً کار عظيمی بود، واقعاً ايثار بود. يک آدمی که در قم با يک بيان رسايی بتواند رسائل و مکاسب تدريس بکند و تدريس می­کرد بيايد  بينديشد که  برای کلاس اول ابتدايی چه مطالبی را بگنجانيم و چقدر محتوايش چه جور باشد تا اين بچه مثلاً در روحش چه تأثيری باقی بگذارد آن نوشته، اين ايثار بود ديگه برای اينکه همان آدم اگر آنجا می­نشست خب به زودی يک رساله­ای می­داد و در خانه­ای باز بود و بالاخره همان کارهای حوزوی انجام می­شد. ولی يک آدمی بياد تهران و برود آن هم توی محيط آن روز با آن رؤسا، در تمام آن وزرتخانه آدم يک زن با حجاب نمی­ديد، اصلاً ديگه بعد از انقلاب سفيد بود و اينکه ما می­خواهيم به تمدن بزرگ برسيم و از اين حرف­ها و کسانی هم در آنجا راه داشتند و زمام امور را در دست داشتند که گفتنی نيست. به هر حال در يک همچين محيطی يک کسی برود يک جمعی را تشکيل بدهد و کتاب­هايی را بنويسد که بعدها تأثيرش در انقلاب نمودار شد. اينها از کلاس اول ابتدايی شروع کردند. يک صفحه آن آخر تعليمات دينی گنجاندند. اسمش هم تعليمات دينی نگذاشتند يک صفحه گذاشتند خدای مهربان، خدايا تو ما را دوست داری، ما تو را دوست داريم، همين جور يک چيزی بچه، سال دوم بيشترش کردند و سوم و چهارم و رسيد و من خودم بخش­های تعليمات دينی هم درس می­دادم، زبان درس می­دادم، فارسی و بيشتر فلسفه منطق تدريس می­کردم اما تعليمات دينی هم درس می­دادم. آنقدر اين دلنشين و حساب شده بود که تقريباً تمام طول سال که آدم با دانشجو کار می­کرد حرف داشت راجع به ازدواج، خب يک بچه­ی مثلاً شانزده هفده ساله بايد بهش بگويی که ازدواج يعنی چی، در آينده چه جوری بايد همسر تشکيل بدهيد، مسئله­ ی مهر را، يادم هست مهر را اسمش مهر نگذاشته بودند، صداق و اينکه صداق نشانه­ی صداقت است نشانه­ ی محبتی است بين زن و شوهر و نشانه­ ی اين است که شوهر در واقع می­خواهد به همسرش يک هديه­ ای بدهد که مسئله­ ی زياد بودنش و اين بازی­هايی که به خصوص حالا درآمده نيست، يک هديه­ ی دوستانه و صادقانه­ ای دارد، اين آنقدر برای پسر و دختر دلنشين بود که تا آخرش که آدم می­رفت می­ديد که حساب شده دارند يک کسانی را جهت می­دهند که اينها بدانند اسلام چه می­خواهد از يک آدم. خدا رحمت کند مرحوم آقای باهنر را، من يک بار رفتم آنجا، چون ديگه دست اندرکار هم بودم؛ گفتم آقای دکتر اين کاری که شما کرديد، گفتم چقدر چاپ می­شود الان از اين تعليمات دينی، گفت ششصد هزار گفتم اين از ششصد هزار رساله تأثيرش بيشتر است برای اينکه اين دارد اين بچه ­ها را جهت می­دهد و خب رساله مال اشخاص خاصی است و اينها خدا رحمت کند مرحوم آقای دکتر بهشتی با نفوذی که داشت کاری کرده بود نه تنها کتاب­های دينی بلکه کتاب­های ديگر هم يعنی غير کتب دينی مثل فارسی، تاريخ، عرض کنم جغرافيا و هرچی می­شد درش يک، همين کاری که ما الان می­کنيم بالاخره ما الان اين زبان را که داريم در می­آوريم خب مراقبيم حتی برای رشته­ های فرض کنيد، پرستاری، مامايی، نمی­دانم پزشکی و نظير اينها، ما متون تخصصی را، متون تخصصی به زبان انگليسی براشون داريم در می­ آوريم، ممکن است يک کسی بگويد آقايون به شما چه ربطی دارد، خود دانشجو و استاد می­گويد اين کار، کار خوبی است، اين اصلاً يک جهت دارد با بقيه ­ی اجزاء کار يک هماهنگی دارد و اينها هم همين کار را کرده بودند. يعنی نه تنها کتب تعليمات دينی بلکه همه­ ی اينها را يک پالايشی می­ کردند و اين خيلی تأثير داشت برای اينکه با آن ملی گرايی زشت خنک آن روز و افرادی که دست اندرکار بودند که به هر صورتی يک ضربه ­ای بزنند يک ناخنکی يک نیشگونی بگيرند از اين مسائل دينی، يک کسی عهده ­دار بشود که اين کتاب­ها را هم بايد يک مروری کرد و عرض کردم با نفوذی که مرحوم آقای دکتر بهشتی داشت همين جوری شد که ساير کتاب­ها هم در واقع يک نوع پالايش ازشان به عمل آمد و اين خدمت، خدمت خيلی بزرگی بود. اينجور کارها را فقط کسانی می­توانند دريابند که مانند بنده با دانش­ آموز درگير بودند. لفظ به لفظ می­دانم چه تأثيری دارد اين يک کلمه توی ذهنش جا می­ افتد و بعداً حالت عقده پيدا می­کند يا نه اين جايگزينش می­شود آن وقت هم آدم خيلی خبر ندارد که اين چه می­شود اما بعد از مدتی می ­فهمی که عجب، همان يک دانه حرف، همان يک حرکت، همان احوال پرسی، همان که هنوز که هنوز هست يکی از اين بچه­ ها که الان هم مرتب به ديدار ما می ­آيد می­گويد من آن وقت آمده بودم از کتابخانه­ ی دارالتبليغ کتاب امانت بگيرم، شما هم دبير ما بودی، آنها می­ گفتند نمی­دهيم بايد ضمانت داشته باشی فلان، شما آمدی آنجا گفتی بده به من، به خود من بده، بدهش به اين اگر نياوردش من ضامن هستم. اين را هنوز که هنوز هست در ‌ذهن دارند شما در نظر بگيريد يک همچين کار جزئی چه تأثيری دارد. ساختن کودکان، نوجوانان، در آن سن و سال يک چيزی بود که مرحوم آقای دکتر بهشتی و دوستانشون که خدا رحمت کند مرحوم باهنر، مرحوم برقعه­ای واقعاً وقت گذاشتند و کار کردند،. تاريخ، تاريخ از تعليمات دينی دشوارتر است. من خودم تاريخ هم يک بار درس دادم بعد از انقلاب برای دانشجوها می­دانم چقدر دشوار هست، اينها را هم اينها پالايش کردند يک چيزی درآوردند که به هر حال جايگاه بسيار رفيعی داشت و گويی خدا اين برادران بزرگوار و اين سروران را برانگيخته بود که بروند آنجا و يک زمينه سازی بکنند و همان بچه­ ها بعدها بيايند و سربازان انقلاب بشوند.

 

– آقای دکتر ظاهراً آنچه که فرموديد در رابطه با مدرسه­ ی منتظريه …

 

آقای احمدی : عرض کنم که آن مبحث خدا رفعت مقام بدهد به هر دو هم آقای مرحوم آقای بهشتی و هم آقای قدوسی، آقايون آن مدرسه را داير کردند برای همين هدف که يک عده­ای از طلاب بتوانند تعليمات خاصی ببينند، فلسفه بخوانند، زبان بدانند، کلام، آن کلام جديد و آن فقه و اصول حوزه را هم داشته باشند. آنچه بنده در واقع دريافتم اين بود که من حدود يک سال آنجا تدريس می­کردم و يک متن کلامی به نام

Revelation and reason in Islam ، وحی و عقل در اسلام که بعد ظاهراً ترجمه هم شد؛ کتاب خيلی سنگين و فخيمی بود. من اين را برای طلاب آنجا تدريس می­کردم آنها هم الان همه بيشترشان هم در قوه ­ی قضائيه هستند؛ آقای نيری، آقای خدامی، آقای رازينی، آقای طباطبايی که آن مدرسه­ ی شهيدين را اداره می­کند، اينها هفت، هشت نفری بودند که ما آن متن را براشون می­گفتيم. واژه زياد داشت، سنگين بود به هر حال مرحوم آقای قدوسی واقعاً مديريت پولادينی داشت اولاً خودش دقيق، منظم می­ آمد و اينها را سخت مؤاخذه می­کرد، هيچ کسی جرأت دير آمدن و کوتاهی نداشت. مرتب هم به من می­گفت که شما به ما گزارش بده کی نيامد، کی آمد چه جوری است وضعشون. همان وقت مرحوم آقای دکتر بهشتی از تهران می­آمد که نه فقط برای آن جمع، بلکه برای يک جمع گسترده­ای فلسفه ­ی هگل می­گفت و فلسفه­ی هگل آن روز به لحاظ ابتلائی که ما با مارکسيسم داشتيم خيلی مهم بود زيرا که بالاخره هگل خود مارکسيسم می­گفت که ما فلسفه هگل را چپکيش کرديم. اين يک هرمی بود که سرش زمين بود قاعده­ اش بالا ما آمديم اين را به حالت طبيعيش برگردانديم و بنابراين کسی که می­بايست به مارکسيسم بپردازد می­بايست هگل را بفهمد، تز،‌ آنتی تز و سنتز و اين حرف­ها. حالا بگذريم از اينکه اگر بنده همين الان بخواهم هگل تدريس بکنم همان حرف معمول آقای داماد که اين يعنی چی، يعنی چی هستی و نيستی با هم ترکيب می­شوند ازش حرکت به وجود اصلاً نيستی چی هست که با هستی ترکيب بشود، نيستی نيست، نيستی ساخته­ی ذهن است ما فقط يک مفهومی داريم اين مفهوم با واقعيت که فاصله دارد اين را ما ساختيم به هر حال حالا اين يک بحث نسبتاً عميق و مشکل گشايی هم هست ولی آن روز ما درگيرش بوديم توی اين دانشگاه­ها. مثل همان معلمی که آن بنده خدا روحانی که رفت توی آن روستا و يک آدم شارلاتانی داشت می نوشت ميم و الف و ر، گفت نه مارها اين هستند شکلش را کشيد و مردم، واقعاً اين مارکسيسم همان داستان شعبده بازی و آنها بود و آخرش تقش هم درآمد. کاش همه­ ی دوستان ما يک سری بزنند هر کسی فرصت داشته باشد به اين ترکمنستان و تاجيکستان و ازبکستان و ببيند که اين، اين محصول تفکر مارکس و اين بنايی که اينها بر روی فکر بی­اساس هگل استوار کردند چی ازش درآمد، چه بدبختی به وجود آورد. به هر حال آن روز خواندن هگل يک نوع ضرورت بود تا اينکه بيايم سراغ مارکسيم و مرحوم آقای دکتر بهشتی در حقيقت به خاطر همين هدف که باز مورد اطلاع بود در آنجا هگل تدريس می­کرد. ولی این در واقع تنها تدريسش نبود بلکه می­ آمدند با دوستان می­نشستند و برنامه­ ريزی و طراحی می­کردند برای اينکه چه جوری اينجا را اداره کنند. من حالا با يک گروهش سر و کار داشتم جمع ديگری هم بودند که در آنجا حضور داشتند و درس می­خواندند و مدرسه ­ی آبادی بود و آباديش هم مال همين طراحی و مديريت ايشون و مرحوم آقای قدوسی که بالمباشره در واقع داشت آنجا را اداره می­کرد.

– من نمی­دانم آيا يک حوزه­ ی ديگری از تماس شما با آقای بهشتی را از قلم انداخته باشم يا خير اگر آن هست که بفرماييد؟

 

آقای احمدی : عرض کنم که در سال چهل و شش، اين مؤسسه­ی در راه حق به وسيله­ ی دوستان تأسيس شده بود در يک اتاقکی، دو تا اتاق کنار خيابان ارم آن روز و نمی­دانم امروز شهدا، قبل از ميدان فاطمی يک دو تا اتاق اداره کرده بودند و به ما گفتند که شما با ما همکاری کنيد در مورد زبان و کتاب­های فلسفی و اينها. ما ديگه رفتيم با آن دوستان و از همان جا شروع کرديم به ترجمه ­ی آثار فلاسفه­ ی غربی و از جمله دکارت و بعد هم همين تأملات ديگه حاصلش شد و خيلی چيزهای ديگر که خود پرداختن به دکارت سبب شد که من بدهم آن اعتراضات بر فلسفه­ ی دکارت را بنده وادار کردم اين آقای دکتر علی موسايی افضلی را که ايشون بالاخره آن اعتراضات را هم ترجمه کرد. ترجمه­ی بسيار خوبی هم هست به قول خودش می­گفت بيست سال زحمت کشيدم و بنده استاد راهنمايش بودم در فوق ليسانس و دکتری. کار خيلی خوب و سنگينی است. آن پرداختن در واقع به دکارت تا اينجا کشيد. بگذريم از اينکه من سال­ها دکارت را برای مقطع فوق ليسانس و دکتری تدريس کردم، هم متنش را خوانديم هم از خارج فلسفه­اش را تدريس کرديم. ما به اين کار پرداختيم و بعد آن مؤسسه گسترش يافت تا بعد از پيروزی انقلاب چندين دوره ما دانشجو گرفتيم. يک بار دوستان از مرحوم آقای بهشتی رضوان الله عليه دعوت کرده بودند که بياييد و بگوييد که ما چگونه تحقيق بکنيم، پيشرفت کار چه باشد. به نظرم همان بعد از بازگشت ايشون از آلمان بود، بله مثلاً شايد سال پنجاه، پنجاه و يک اينجورها. ديگه از آن خانه دو اتاقه رفته بوديم يک جای جديد بهتری، آمدند آنجا و خيلی با صلابت گفتند آقا اگر کار تحقيق بخواهيد بکنيد بايد حواستان باشد تحقيق آدم را می­کشاند، به تعبير بنده:  “نحنُ أصحابُ الدليل أينما مالَ نميل”؛ اگر با دليل بخواهيد پيش برويد هر کجا که کشاند، بالاخره بايد دنبالش برويد. حتی ممکن است از يک کتاب حديث شما ناچار باشيد يک بخشيش را ترديد بکنيد يا از يک بحث مثل همين بحث­ های مرحوم آقای داماد که گفتم شما ديگه نمی­توانيد، حالا باز تعبير از من است ولی مفادش اين بود که اگر کسی محقق اين بود که نمی­تواند بگويد فتوای مشهود اين است يا نظر اکثريت اين است اين خودش اينجوری است و خب اين جلسه ­ی خيلی قابل توجهی بود که يک خطی می­داد که محقق بايد شيوه­اش اين باشد تا آنجايی که کلنگ بزند و آب بدهد بايد کلنگ بزند و آب بدهد. به قول نظامی:

می­گفتم و دل جواب می­داد         ***             می­کندم و چشمه آب می­داد

 

اين بايد اين جوری باشد و اين خيلی در دوستان مؤثر واقع شد، خيلی که آقا البته بعدها ديگه ما نتوانستيم از خدمت ايشون استفاده کنيم، اما خود اين معلوم بود که به هر حال، اصولاً مرحوم آقای دکتر بهشتی يک فرد شاخص، متعبد، متدين، روشن­ بين و دلسوزی بود که می­خواست اين حوزه با وضع جديد و با دنيای جديد و منظور از دنيای جديد، نيازهای جديد، نه اينکه حالا ما بخواهيم برويم فرهنگ غربی را بگيريم، نياز جديد، از جمله ­اش همان کتاب­های دبيرستانی، از جمله­اش خواندن زبان، الان حوزه­ی قم صدها طلبه ­ی زبان دان دارد، محقق دارد، مترجم دارد، اين متون دشوار فلسفی را من خودم سال­ها است آنجا از سال شصت و پنج، شصت و شش تا حالا  فوق ليسانس و دکتری درس می­دهم برای طلبه ­ها، واقعاً حتی خانوم­ها هم توی کلاس هستند در مقطع دکتری، خب آن وقت­ها که اين اينجوری نبود. البته يک مقداريش مال انقلاب است ولی آن بينش که بابا اين افراد بايد بدانند مکتب­های ديگر چگونه است، حالا ما هم که اين مکتب­ها را تقريباً بسياريشون را زير و رو کرديم، تدريس می­کنيم، اما وقتی به يک دانشجويی می­گوييم برو فلان کتاب را بخوان، برو مثلاً شرح کمپ اسمیت ( Kemp Smith ) را بر کتاب نقد عقل محض کانت را بخوان، ايمينگ را بخوان، فلان را بخوان، بهمان را بخوان، خب اين در حوزه واقعاً آن وقت­ها و وقتی ما دزدکی يک اسنشیالی توی جيبمان بود که هر وقت ما وقت بکنيم مثلاً زبان بخوانيم و اين وضعی که امروز پيش آمده که می­توانند، ايشون يک آدمی بود که يک همچين چشم­اندازی داشت، چون اروپا هم رفته بود ديده بود. البته اروپا هم نمی­رفت ايشون اصولاً ديدش اين بود که يک حوزه­ ی پرجوش و خروش و فعالی داشته باشيم که همه هم هی نخواهيم به فقه و اصول بپردازيم، اگر هم می­پردازيم حداقل اين باشد که از جاهای ديگر هم باخبر باشيم. اين بينش در مورد ايشون بود در بين همه، همه­ ی کسانی که سر و کار داشتند، خدا رحمت کند مرحوم آقای طباطبايی يادم هست يک بار نام ايشون برده شد خيلی با تکريم و با تعظيم، به نظر مرحوم بهشتی در آن جلسات پنجشنبه جمعه ­ی مرحوم آقای طباطبايی هم شرکت داشتند، ما بعدها به آن جمع پيوستيم، از سال سی و نه به نظرم بنده به جمع دوستان پيوستم. مرحوم آقای بهشتی و آقای مرحوم آقای مطهری و اينها، آنها دوره­ ی قبلش بودند و رفته بودند ولی به هر حال جزو اصحاب آن جلسه هم بوده و من می­دانم که مثلاً مسائل جديد را مطرح می­کرده، جلسات شب پنجشنبه، جمعه بود، خيلی جلسات پرباری بود. اين هم حالا بحث بينش کلی نسبت به شخص ايشون. مسئله­ ی ديگری که به نظر می آید باز بايد رويش کار بشود و اسنادش هم هست همين تدوين قانون اساسی است که به وسيله­ ی مجلس خبرگان، چون آن وقت­ها تلويزيون پخش می­کرد ما هم گاهی می­رفتيم آنجا، در واقع جلسه را ايشون با آن قدرت مديريتش اداره می­کرد، البته رئيس جلسه آيت الله منتظری بود ولی معمولاً  که عموماً جلسه را مرحوم آقای دکتر بهشتی اداره می­کرد و خوب هم اداره می­کرد. می­دانيد اداره کردن جلسه ­ای که می­خواهد قانون اساسی تدوين بکند که همشون هم از اعاظم بودند از مجتهدين طراز اول، اداره کردن يک همچين جلسه­ ای کار خيلی سنگينی، سخت است، آدم يک کلاس را به زحمت می­تواند اداره کند ولی آن صلابت کاری و نظم فکری که ايشون داشت واقعاً در تدوين قانون اساسی نقش بسيار مهمی داشت، حالا بگذريم از اينکه دادگستری را ايشون تحول درش ايجاد کرد، افرادی را آورد هنوز که هنوز است بنده را می­بينند می­گويند بله ما مرحوم دکتر بهشتی ما را دعوت کرد. خود آن هم يک کار بسيار عظيمی بود به هر حال سهم ايشون در فرهنگ حوزوی و دانشگاهی و حقوقی و اقتصادی در مجموع واقعاً سهم بسيار مهمی است. خيلی ­ها به خاطر فرض کنيد چهار جلد کتاب ممکن است ممکن است به خاطر کتاب بيشتر يا چيزی شهرتی بيشتری داشته باشند ولی مرحوم آقای دکتر بهشتی قيد اين هم نبود. او اصلاً می­خواست کار بکند، آن هم کار مفيد انجام بدهد، اين کار حالا اگر يک وقت احساس می­ کرد که بايد يک چيز ابتدايی بنويسد، انجام می داد مسئله­ ای نبود می ­کرد اين کار را.

 

– آقای دکتر خبر شهادت آقای بهشتی را وقتی شنيديد چه احساسی به شما دست داد؟

 

آقای احمدی : فاجعه ­ای بود، فاجعه­ ی بسيار عظيمی بود. بنده در اصفهان يک کلاسی گذاشته بودم که تدريس می­کردم، تير ماه بود ديگه، بله هوای گرمی هم بود، وقتی راديو خبر داد که حزب منفجر شد و چنين، گويا قبلش هم به ما گفتند که چيزی هست ولی خيلی اضطراب داشتيم وقتی راديو خبر را داد به هر حال بنده که با ايشون مرتبط بودم و از نزديک از توان ايشون آشنايی داشتم باور کنيد همين جوری يک باره مثل اينکه آسمان بر سر من فرو ريخت و تا مدتی همچين گيج بودم، منگ بودم که چه خواهد شد چی می­شود فلان، ولی آن پيام امام رضوان الله عليه، اگر آن پيام و آن صلابت امام و آن پيام نبود اصلاً مردم پاک از هم گسيخته بودند ولی وقتی امام آن پيام را داد، درست است درد، درد بسيار سنگينی بود، فاجعه­ی کمرشکنی بود ولی آن پيام امام و آن روحی که ايشون دوباره دميد، خاطره­ ها را حداقل تسکين داد که خيلی از هم وا نروند تا اينکه يک ذره به خود بيايند؛ يعنی شنيدن خبر شهادت ايشون برای ما و من خيلی هم تعجب کردم که ايشون با اين هوشمندی چه جور شده که گذاشتند آنجاها افراد ناباب درش رخنه پيدا کردند. بله واقعاً شايد بگويم بی­ نظير بود برای بنده يا کم نظير بود؛ مثلاً درگذشت مرحوم امام خب سخت­ترين حادثه بود برای ما ولی چون از قبل تقريباً خودمان را آماده کرده بوديم، يک چيزی بود ولی اين را يکباره که به ما گفتند فرو ريختيم همه و به خصوص بنده که اين آشنايی را داشتم.

 

– خيلی ممنون و متشکر از وقتی که در اختیار ما قرار دادید.

 

آقای احمدی : خيلی ممنون شما هم ان شاء الله که همه­ی آثار ايشون را در بياوريد چه آثار عميق علمی، فقهی، فلسفی و چه آثار معمولاً تربيتی، عرض کردم ايشون می­خواست کار بکند، خيلی اين نبود که حالا می­توانستند هم بنشيند و کار همش کار عميق فلسفی چنين و چنان بکند ولی هر جا می ­ديد می­شود کار کرد سراغ آنجا می­رفت، عرض کردم کتاب اول ابتدايی يا نشستن و خواندن تاريخ و جغرافيا و زبان فارسی و احتمالاً زبان انگليسی و اينها را که می­رفت توی دبيرستان­ها و دبستان­ها، نشستن و اين را خواندن اين واقعاً ايثار می­خواست و الا هم ايشون می­توانست بنشيند و مقاله بنويسد کار زبان هم بلد بود، چهار تا زبان فارسی، عربی، انگليسی و آلمانی، خب يک همچين آدمی خيلی کارهای عميق و بنده شيفته ­ی اين کسانم، اينچنين کسان که ببينيد چيکار می­شود کرد، اين می­شود کار برای خدا. نمی­گويم ديگران اينجور نيستندها اما اينکه بدونی اين کتاب دبستانی اين اثر را دارد اين خيلی هوشمندی می­خواهد و ايثار می­خواهد به همين جهت شما اين بخش­ها را هم خوب برجسته کنيد آن هم نه برای مرحوم آقای بهشتی بلکه برای تأثيری که دارد که آدم بداند يک شخص بايد اينجوری باشد. در واقع معلم با رفتارش و شيوه­ ی کارش هم معلم است، چه آنجايی که حرف می­زند، چه آنجايی که شما می­بينيد حرف هم نمی­زند اما آن کار را رها می­کند می­آيد به اين کار می­پردازد خود اين خيلی مسئله است، خود اين هم تعليم هست و هم نيست! آن داستان طوطی مثنوی را که خوانديد که خاموش ماند، آن از همان خاموشی ­اش بالاخره همه چيز فرا گرفت، آن خودش را به مردن زد و طوطی­های ديگر از مرده بودن او يا تظاهر او به مردگی خيلی چيزها آموختن و رفتند. به هر حال ايشون تأثير عظيمی داشت خدا رفعت مقام بهشون بدهد که و در جوار اوليای خودش مشهورشون کند. بنده به سهم خودم خيلی از شيوه­ی کار ايشون درس آموختم، بگذريم از اينکه آن کلاس زبانی که ايشون گذاشت و هدايت می­کرد او خيلی به ما کمک کرد تا زبان انگليسی را خوب خوب بخوانيم. ان شاء الله که موفق باشيد.


دیدگاه‌ها